من و مجاهدین؛ خاطرات محمدمهدی جعفری

۰۱ آبان ۱۳۹۷ | ۱۴:۲۸ کد : ۶۴۸۷ وقایع اتفاقیه
رجایی رابط من با سازمان مجاهدین بود
من و مجاهدین؛ خاطرات محمدمهدی جعفری
ساناز حمزهعلی

 

تاریخ ایرانی: سال ۱۳۴۶ زندان ۴ سالهاش با دیگر اعضای نهضت آزادی ایران که تمام شد به هسته اولیه سازمان مجاهدین خلق نزدیک شد که از دوره دانشجویی با آنها آشنا شده بود. تماس او با مجاهدین از سال ۱۳۴۷ شروع شد و تا سال ۱۳۵۴ ادامه داشت؛ تا زمان تغییر مواضع سازمان. پس از انقلاب هم به واسطه همان آشناییهای قبلی و همچنین روابط نزدیکاو با آیتالله طالقانی، در ارتباط با سازمان بود که البته به دوری کامل از سازمان منجر شد. البته در آن دوره از نهضت آزادی ایران هم جدا شده بود. راه تدریس و تحقیق در نهجالبلاغه در پیش گرفت و استاد دانشگاه شد و در دوره اول مجلس هم نماینده زادگاهش، دشتستان.

 

به گزارش «تاریخ ایرانی»، سید محمدمهدی جعفری روز ۱۱ مهر خاطراتش را از مجاهدین خلق در «باشگاه اندیشه» روایت کرده است؛ از دورهای که هنوز نامی نداشتند تا زمانی که منافقین لقب گرفتند؛ از ابتدا تا خرداد ۱۳۶۰:

 

***

 

در سال ۱۳۳۹ جبهه ملی دوم شروع به فعالیت کرد که عمدهترین نقش در فعالیتهای آن برعهده دانشجویان بود. دانشجویان همیشه رادیکالتر هستند و آنها بودند که به جبهه ملی برای انجام اقدامات اساسی فشار میآوردند اما جبهه ملی توان و ظرفیت این کار را نداشت.

 

شاه هم که قصد داشت برنامه انقلاب سفید را اجرا کند و در ۶ بهمن ۱۳۴۱ رفراندوم برگزار کرد. از روز اول تا پنجم بهمن افراد را دستگیر کرد که فردای آن روز کسی نباشد به رفراندوم اعتراض کند. من در آن زمان جز فعالان کلیدی نبودم و دانشجویانی دستگیر شدند که نقشهای مهمتری برعهده داشتند. حدود ۲۰۰ دانشجو را دستگیر کردند، از جمله محمد حنیفنژاد که دانشجوی دانشکده کشاورزی بود و هم عضو انجمن اسلامی دانشجویان بود و هم در جبهه ملی و نهضت آزادی فعالیت داشت. بعد از دستگیری من و عدهای از دوستان، ابتدا ما را به قزلقلعه و بعد از چند روزی به زندان قصر بردند که حنیفنژاد هم آنجا زندانی بود.

 

ماجرای تشکیل سازمان مجاهدین خلق به این صورت بود که یک روز حنیفنژاد گفت که من به همراه سعید محسن و اصغر بدیعزادگان قصد داریم حالا که دوران دانشگاه را به پایان رساندیم به سربازی برویم. آنها به قصد آشنایی و شناخت ارتش که توسط آمریکا مجهز شده بود، به سربازی رفته بودند. در سال ۱۳۴۴ به این نتیجه میرسند با وجود چنین ارتشی کاری نمیتوان کرد و از طرفی با مبارزات رفرمیستی و پارلمانتاریستی هم به جایی نمیرسیم. بنابراین بهتر است ما کار چریکی انجام بدهیم اما نه از نظر جسمی و نه از نظر فکری آمادگی کار چریکی وجود نداشت.

 

سال ۱۳۴۵ که دوره سربازی آنها تمام میشود، به همراه عبدالرضا نیکبین عضو نهضت آزادی، دانشجوی دانشکده علوم دانشگاه تهران و عضو انجمن اسلامی دانشگاه گروهی را تشکیل میدهند. نیکبین شخص بسیار آرام و کمحرف و مذهبی بود، طوری که ما فکر نمیکردیم در این فعالیتها باشد. در سال ۱۳۴۸ من با رضا رئیسطوسی همخانه بودم، نیکبین هم به ما سر میزد. سایر دوستان مثل تراب حقشناس با این او بحث و انتقاد میکردند. اما او همیشه ساکت بود. اینطور به ما وانمود کردند که او عاشق دختری شده و همین خاطر از ما جدا شد. اما حقیقت این نبود. حتی چند ماه پیش هم که سالگرد فوت او بود مهندس میثمی در مجله «چشمانداز ایران» مطلبی نوشت که نه این مطلب و نه مقالات دیگر در این باره باز هم حقیقت واقعی ماجرا را مشخص نکرد. به نظر من او خطمشی آنها را نمیپسندید، در واقع تمایل به این داشت که رادیکالتر عمل شود و به همین خاطر از آنها جدا شد.

 

در خاطراتم نوشته بودم نیکبین گرایش مارکسیستی داشت، از من گله کرده بود که چرا این حرف را زدی؟ گفتم با توجه به حرفهایی که میزدی و تعریفهای زیادی که از لنین میکردی، این برداشت به وجود آمد. او هم گفت من از لنین خوشم میآمد اما گرایش مارکسیستی نداشتم. نیکبین و علی اسپهبدی در کارخانه کارتنسازی عالینسب کار میکردند. عالینسب هم مغز متفکر اقتصادی بینظیری بود و در تمام مدت نخستوزیری میرحسین موسوی مشاور اقتصادی ایشان بود.

 

به هر حال آنهایی که با آقای عالینسب کار میکردند هم از لحاظ اقتصادی و هم از نظر مسائل سیاسی در سطح خیلی بالایی بودند. مدتی که این دو نفر را دستگیر کردند من به منزلشان رفتم و از همسرانشان پرسیدم که دوستان (منظورم همان مجاهدین است آنوقتها اسمی نداشتند) گفتند اگر مشکلی دارید و یا کمکی میخواهید ما برطرف میکنیم. آنها تشکر کردند و گفتند آقای عالینسب نیازهای ما را تأمین میکند. به هر حال نیکبین به خاطر خطمشی و یا مسائل دیگر از ما جدا شد و به طور مستقل کار میکرد اما کار تشکیلاتی نبود و بیشتر در حوزه مسائل اقتصادی بود.

 

در فروردین ۱۳۴۷ آقا تراب یا مرتضی حقشناس به سراغ من آمد و گفت ما ۱۱ ماه شما را تعقیب میکردیم. پرسیدم ما یعنی چه کسانی؟ گفت دوستانتان. گفتم برای چه کاری؟ گفت ما داریم کارهایی انجام میدهیم، میخواستیم ببینیم آیا شما در زندان فعالیتهای سیاسی را کنار گذاشتید و میخواهید به روال عادی زندگی کنید یا نه؟ به این نتیجه رسیدیم که کارهای سیاسی را رها نکردید. از این جهت از شما تقاضای همکاری داریم. گفتم چه نوع همکاری؟ گفت میدانیم که در زندان بودید و تحت تعقیب هستید به همین دلیل نمیخواهیم عضو تشکیلات شوید. می‌خواهیم در کار فرهنگی به ما کمک کنید. از آنجایی که شما در خدمت آیتالله طالقانی تفسیر قرآن و نهجالبلاغه را انجام میدادید، ما نیاز به ترجمه بعضی از جزوات و کتابها داریم. من هم قبول کردم. جزوات چریکی الفتح را میآوردند و من برایشان ترجمه میکردم. کتابهایی در مورد الجزایر و مصر و گاهی هم مطالبی در مورد قرآن و نهجالبلاغه.

 

من را به یک حوزه تشکیلاتی میبردند. یک نفر مسئول داشتیم و دو نفر عضو که اصلاً یکدیگر را نمیشناختند. اولین رابط من ناصر صادق بود، بعد از مدتی آقای حقشناس رابط من بود و مدتی هم سعید محسن و. . .

 

بعد از مدتی متوجه شدم که آنها دنبال کار چریکی هستند و فعالیتهای مخفیانه دارند. سال ۱۳۴۷ آنها هم از جنبه نظری و هم عملی به یک جمعبندی در مورد خودشان رسیدند که ببینند آیا واقعاً شایستگی پیدا کردند. خودشان به این نتیجه رسیدند که هنوز نیاز به مطالعه و تمرین بیشتر دارند. این نتیجه را همان چهار نفر و به احتمال زیاد رضا رئیسطوسی هم که با آنها بود گرفتند. دوباره مشغول به مطالعه میشوند به خصوص در مورد مارکسیسم. بارها به من تذکر داده بودند که حزب مردم ایران متشکل از نخشب، سامی و پیمان، مطالعات مارکسیستی دارند اما برخی از آنها قبل از آنکه از مارکسیسم به عنوان یک علم استفاده کنند خودشان مارکسیست شدهو تحت تاثیر قرار گرفتهاند. ما نمیخواهیم اینطور باشیم. ما میخواهیم مطالعات اسلامیمان قوی شود تا تحت تاثیر آن قرار نگیریم اما از مارکسیسم به عنوان علم مبارزه چریکی استفاده کنیم. تاریخ شوروی، اقدامات دوران استالین و بعد از او و یا کوبا و چین را میخواندند و درس میدادند. برادران رضایی (احمد و مهدی) فرزندان حاج خلیل رضایی بسیار فعال بودند. در سال ۱۳۴۸ عضوگیری جدید میکنند. افرادی مانند مسعود رجوی از مشهد در این سال به آنها پیوستند.

 

در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ عدهای از فداییان خلق برای تمرین تیراندازی به جنگلهای سیاهکل میروند. ژاندارمری سیاهکل به آنها مشکوک میشود و یک نفر از آنها را دستگیر میکند و به پاسگاه میبرد. آنها هم فکر میکنند که ژاندارمری از ماهیت چریکی اقدامات آنها اطلاع پیدا کرده و لذا مسلحانه به پاسگاه حمله میکنند و یکی، دو نفر از ژاندارمها را میکشند. بعد از این کار دستگاه متوجه ماهیت چریکی آنها شد و دستگیرشان کرد. ناصر صادق که مسئول تشکیلاتی من بود گفت اگر ما اقدامی نکنیم آنها میگویند که مسلمانها فقط اهل حرف هستند و اهل عمل نیستند. ما ناچار هستیم کاری بکنیم. گفتم چه کاری؟ گفت به زودی خواهی دید. من هم نمیپرسیدم. چون میگفتند هرچه کمتر بدانید بهتر است تا فردا زیر شکنجه چیزی برای گفتن نداشته باشید. از این جهت ما هم مسائلی که به ما ارتباط نداشت را نمیپرسیدیم.

 

یکی از آن اقدامات هواپیماربایی بود. دو نفر از آنها به دوبی میروند تا از آن طریق به فلسطین برسند. اصغر بدیعزادگان هم رفته بود. در حادثه سپتامبر سیاه که اردن علیه فلسطینیها جنگید، بدیعزادگان فرمانده یک گردان در فلسطین بود. باز هم میخواستند افرادی را به فلسطین اعزام کنند تا تعلیمات چریکی ببینند. دو نفر را به دوبی میفرستند، پلیس دوبی آنها را شناسایی میکند. شاید هم از تهران آنها را شناسایی کرده بودند، یعنی با همکاری ساواک و پلیس امنیت دوبی آنها را دستگیر میکنند.

 

با یک هواپیما به دوبی میروند. وقتی به خلیج فارس میرسند خلبان را با اسلحه تهدید میکنند که باید به بغداد برود. وقتی به بغداد میرسند میگویند که ما پناهنده هستیم، دستگیرشان میکنند و شکنجه میشوند. فکر میکردند آنها جاسوس ایران هستند که به این شکل آمدهاند، بعد از مدتی فردی میگوید که آنها راست میگویند به این ترتیب همان جا میمانند. عملیات دیگر بمبگذاری بود که در ۲۸ مرداد در میدان مخبرالدوله پاسگاه پلیس را هدف قرار داد که عدهای در آن بمبگذاری کشته شدند.

 

تشکیلات دنبال تهیه اسلحه بود. یکی از اعضای گروه به نام دلفانی در سال ۱۳۴۹ ماهی ۶ هزار تومان به آنها پول میدهد، وقتی از او پرسیدند که چرا اینهمه پول میدهی گفت من خانوادهای ندارم و از ۸ هزار تومان درآمد ماهیانهام ۲۰۰۰ تومان برای خودم برمیدارم باقی را به آنها میدهم. دلفانی با این کار اعتماد آنها را جلب میکند و آنها از او میخواهند تا برایشان اسلحه تهیه کند، او هم قبول میکند. برای تحویل اسلحهها آدرس چند خانه مخفی را از آنها میگیرد، دلفانی مامور ساواک بود و با لو رفتن افراد در شهریور ۱۳۵۰ اعضای خانههای مخفی دستگیر میشوند.

 

روزی من به مسجد هدایت که آیتالله طالقانی آنجا حضور داشتند، رفته بودم. با عصبانیت به من گفت فکری برای خودت بکن، گفتم چه فکری؟ گفت سعید محسن را بازداشت کردند. با اینکه عضو سازمان نبودم اما از تهران به برازجان رفتم. در سال ۱۳۵۰ بعد از دستگیری، فشارها خیلی زیاد شد. در ماه رمضان آیتالله طالقانی را در منزلشان محاصره کردند و بعد از ماه رمضان سه سال به زابل تبعید شدند. بعد از آن فشار بر همه زیاد شد. در فروردین ۱۳۵۱ به من پیغام دادند که میتوانی از برازجان به تهران برگردی. وقتی برگشتم به تهران، همان گروه اول یعنی میهندوست و دیگران در ۳۱ فروردین تیرباران شده بودند. به حسینیه ارشاد رفتم که هم آیت‌‌الله مطهری و هم دکتر شریعتی سخنرانی داشتند. بعد از سخنرانی دوستان پیشنهاد دادند که برای عرض تسلیت به قزوین منزل پدر میهن‌دوست برویم. تعدادمان زیاد بود، حدود ۶۰ نفر بودیم از جمله رجایی، موسوی گرمارودی، میرحسین موسوی، عبدالعلی بازرگان و. . . پدر مسعود رجوی هم آنجا بود، گفته بود پسرم کاظم رجوی استاد دانشگاه ژنو است، شاه هم مدتی در دانشگاه ژنو درس میخواند، پسرم به رئیس دانشگاه گفت به خاطر اینکه معلم شاه بودید از او بخواهید که در حکم مسعود تخفیفی قائل شود. رئیس دانشگاه این درخواست را به شاه منتقل میکند شاه هم میگوید یک درجه تخفیف بدهند.

 

اما ساواک اینطور منعکس کرد که به دلیل همکاری با ساواک ما یک درجه تخفیف دادیم و اعدام مسعود رجوی را به حبس ابد تقلیل دادیم. حاج صادق می‌گفت وقتی برای فرزندانم به دادگاه میرفتم خودم شاهد بودم که لای ناخن مسعود سوزن کرده بودند و همینطور ناخنهایش را کشیده بودند و روی پاشنه پا حرکت میکرد.

 

بعد از این که از منزل میهندوست خارج شدیم شهید رجایی به من گفت تو حر نیستی؟ (اسم مستعارت حر نیست) بچه

کلید واژه ها: سازمان مجاهدین خلقمحمدمهدی جعفری


نظر شما :