پشت صحنه تحریریه اطلاعات در سال ۶۱

۲۱ تیر ۱۳۹۰ | ۱۸:۴۶ کد : ۷۲۵۵ گزیده‌های تاریخی
«نامه سال ۶۱»، شرح کار و بارهایی است که معمولاً در طول یک روز بر سر و روی عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات در آن روزگار انبار و آوار می‌شده است.
پشت صحنه تحریریه اطلاعات در سال ۶۱
User Image

نویسنده : نامه سال ۶۱، شرح کار و بارهایی است که در طول یک روز بر سر و روی عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات آوار می‌شده است

مطالب بیشتر
تاریخ ایرانی: دیده‌اید  فیلم سینمایی را و سپس فیلم پشت صحنه آن را، تا لمس کنید که آن محصول در چه بستری فراهم آمده است؟ اکنون به ذکر نمونه و نشانه‌ای از رخدادهای پشت صحنه کار روزنامه‌نگاری (از سال ۶۱) اکتفا می‌کنم. نامه‌ای است که در اسفند ۶۱ شمسی به عنوان عضو شورای سردبیری به نماینده امام و سرپرست مؤسسه (روزنامه) اطلاعات نوشته‌ام. این نمونه برای تبیین عیب دیگران و حسن خویشتن منتشر نمی‌شود، بلکه در پی آن است تا از پسِ ابر زمان و مکان به خواننده این روزگار نشان دهد که پشت صحنه روزنامه‌نگاری در آن روزگار، با چه بار انبارانی از مشکلات ریز و درشتِ عینی و ذهنی مواجه بوده است.

 

«نامه سال ۶۱»، شرح کار و بارهایی است که معمولاً در طول یک روز بر سر و روی عضو شورای سردبیری روزنامه در آن روزگار انبار و آوار می‌شده است. برخی از همکاران، نامه را به همسرانشان داده بودند و می‌گفتند که آنان پس از مطالعه متن و آگاهی از آن همه انباشتگی و آشفتگی و آوارگی (آوار شدن!) ‌در کار روزمره اعضای شورای سردبیری، ناگهان سخت دچار دل‌شوره و دل‌آشوب شده‌اند.۱ امّا اکنون در اینجا- در این مقدمه- نامه سال ۶۱ را مطالعه می‌کنید که روایتگر کارهای متراکم و شتابان است؛ و جالب این است که خودش هم با عجله و در اثنای کارهای روزمرّه نوشته شده است. بسم‌الله!

 

نامه عضو شورای سردبیری به سرپرست مؤسسه (روزنامه) اطلاعات۲

حضرت آقای دعایی.

با سلام و پوزش از اینکه طبق معمول مزاحمت مکرر ایجاد می‌کنیم، مطالب پیوست را به عنوان گزارش کار ما و نیز استمداد برای راهنمائی از سوی شما، تقدیم می‌کنم. البته تکه‌تکه نوشته‌ام، در هر ساعتی که کمی فراغت برایم بوده. در ماشین، در تحریریه، یا حتی در ساعت ۱۲ نصف شب! من معتقدم که به دلیل گرفتاری‌ها آنچه را می‌خواهیم همیشه شفاهی بگوییم، شفاهی بگوییم. ولی اگر مفصل بود، کتبی بنویسیم. تا از طرفی ما فکر و حواسمان را جمع و جور کرده باشیم برای نوشتن، و از طرف دیگر شما در فرصت مناسبی که صلاح می‌دانید مطالعه کنید و تصدیق وقت نکرده باشیم. البته طولانی بودن این نامه به خاطر صرفاً زیادی مطلب نیست. من مطلب را به صورت محاوره‌ای نوشته‌ام و گاهی ده کلمه، یک صفحه را اشغال کرده. تقاضای من اینست که پس از مطالعه، نامه را به من لطف بفرمایید که نگه‌دارم؛ و قطعاتی از آن را اگر یک وقتی صلاح بود و ضروری بود به برادر و سروری دیگر هم بدهم.

با عرض معذرت.

جلال رفیع (اسفند ۱۳۶۱ شمسی).

 

بسمه تعالی و له الحمد.

حضرت حجت‌الاسلام آقای دعایی، سرپرست محترم مؤسسه و نماینده امام.

پس از سلام و عرض ارادت قلبی؛ هرچند راضی به ایجاد مزاحمت نیستم و همواره از گفتن مطالبی که ممکن است حتی یک لحظه هم شما را ملول کند ابا دارم، همان‌طور که خود شما در پاسخ سؤال من پیرامون آن نامه کذائی بلندبالا فرمودید، «کار‌ها را واقعاً با محبت و برادری و اخوت اسلامی می‌توان حل کرد، امّا با این همه گاهی این امر باعث می‌شود که واقعیّت‌ها در جذبه محبت‌ها پنهان بماند و تحت‌الشعاع قرار گیرد و لذا باید واقعیت‌ها را گفت»؛ و در این رابطه است که چند لحظه‌ای موجب تصدیع می‌شوم.

 

ابتدائا توضیحی بدهم در مورد جلسه کارگران که بنا بود روز پنجشنبه من از طرف شما به آنجا بروم و شرمنده‌ام که نتوانستم.۳ توضیحی که می‌خواهم بدهم اینست که این لفظ «نتوانستم» را واقعاً از سر صدق و صداقت می‌گویم. واقعاً نمی‌توانستم. امّا در یک تناقض عجیب و فشار دهنده گرفتار آمده بودم. از یک طرف می‌خواستم چون شما فرموده‌اید، بروم. از طرف دیگر جسمم و اعصابم و حتی روح خسته‌ام مرا به نشستن و افتادن می‌کشاند. واقعاً احساس می‌کردم که حال یک آدم عصبی را دارم که از صبح با چند نفر دعوا کرده و فشار خونش چند بار بالا و پایین رفته یا مثل کسی که به یک تظاهرات آنچنانی حمله کرده و چماق کشیده و دیگران بر سرش ریخته‌اند و حسابی کتکش زده‌اند و تمام استخوان‌هایش را به آرد تبدیل کرده‌اند (!) یا مثل اناری که آنقدر آب شده و آنقدر فشار خورده و آنقدر مکیده شده و استثمار شده که هرچند ظاهراً پر بار به نظر می‌رسد امّا فقط تفاله‌های انار باقی مانده است (!) ‌یا مثل آدمی که در یک روز صد کتاب هزار صفحه‌ای را با خطوط ریز و کاغذ کاهی و چاپ قدیم خوانده و ده‌ها و صد‌ها صفحه با سرعت نوشته و سپس سر از روی کتاب و نوشته برداشته و لحظه‌ای به خود متوجه شده است. چنین کسی را در آن لحظه، دیگر چه توانی باقی است؟

 

تمثیلاً حالِ کارد ابراهیم را داشتم که بس که ابراهیم خلیل (ع) او را بر حلقوم اسماعیل کشید و خدا توان بریدن را از او گرفت و به امر تکوینی به او گفت نبُر، سرانجام سکوت همیشگی را شکست و گفت «الخلیل یأمرنی و الجلیل ینهینی»۴!؟ این است که من هم به زبان آمدم و گوشی را برداشتم و به مسئول جلسه کارگران گفتم: بنا به ضرورت و اهمیت آن جلسه ونیز امر آقای دعایی می‌خواستم خدمت برسم، امّا الآن به قدری در حال مریضی افتاده‌ام که به هر پزشکی مراجعه کنم مرا بستری می‌کند. حالا در بیمارستان روانی یا غیر روانی، معلوم نیست. بستگی به این دارد که همین جا پس از این تلفن، در گوشه‌ای بیفتم و استراحت کنم یا باز هم کار کنم و بحث و جدل درباره قانون کار کنم! خوف من از این بود که با این حال عصبی و اصلاً بی‌عصب (!)، بروم و آنگاه یا در بحث خراب کنم یا به کسی بپرم!

 

آن‌ها (مسئولین جلسه مزبور) اجازه دادند؛ و ضمناً برخوردشان طوری بود که من استنباط کردم منتظر رفتن شما به آنجا بوده‌اند؛ و ناراحت شدند وقتی از شما پرسیدند و من گفتم «مثل اینکه کاری داشته‌اند و تشریف برده‌اند». از مسئول آن جلسه، عذر‌ها خواستم و اشارتی هم کردم به اینکه به قول شاعر: «گرچه دوریم به یاد تو سخن می‌گوییم، بُعد منزل نبود در سفر روحانی»؛ و توجه دادم به کاری که از دست ما ساخته است، یعنی تیتر روزنامه آن روز و حرف آقای موسوی اردبیلی و شمایلی که چاپ کرده بودیم و بقیه قضایا.۵ علی‌‌ای حال این اجمال واقعه پنجشنبه. امّا بهتر است مطلب را کمی بیشتر مطرح کنم و توضیح دهم که چرا از خستگی مفرط و حال و احوال آن کارد سخن گفتم.

 

حضرت آقای دعایی. شما به خاطر دارید که در اولین روز که توفیق پیدا کردم خدمت شما برسم و پس از آن هم تا وقتی که آقایان قاسمی و موحّدیان۶ نرفته بودند، همیشه تقاضا می‌کردم که به دو دلیل (عدم توانایی برای پرداختن به چند کار، و نیز تجربه قبلی از کیهان۷) مرا از کاری جز نوشتن سرمقاله یا کار دیگری در این حدّ، معاف کنید. من در برابر لطفی که شما بیش از حد استحقاق مبذول می‌داشتید شرمنده بودم و هستم، ولی آنچه عرض می‌کردم واقعاً از سرِ شکسته‌نفسی و طفره رفتن و از زیر کار و بار شانه خالی کردن نبود. بلکه مصداق بارز آن حدیث شریف بود که «رحم الله امرءً عَرف قدره-‌ای حدّه! ولم یتجاوز عنه»؛ و نیز تلاشی بود برای بکار بستن این دستور اکید مولا علی (ع) که در آخرین لحظات عمر فرمودند: «الله الله... و نظم امرکم». دلیل اوّل یعنی عدم توانایی برای پرداختن به چند کار هم‌زمان مرا به حدیث اوّل توجه داد و دلیل دوّم یعنی تجربه قبلی از کیهان نیز به روایت دوّم.

 

حضرت آقای دعایی. این مطالب را تکرار کردن نصیحت به لقمان است و زیره به کرمان بردن! (و این دوّمی واقعاً، هم از حیث مفهوم و مصداق مادّی‌اش درست است، هم از حیث مفهوم و مصداق معنوی!). شما خود بهتر اشراف دارید بر این امر که سرمقاله نوشتن۸ - اگر بنا باشد که تشریفاتی نبوده و فقط کاغذ سیاه کردن و سند کار ارائه دادن و توجیهی و محملی برای حقوق آخر ماه گرفتن نباشد و برعکس یعنی از سردرد و فهم و اطلاع و حقیقت خواهی ِ توأم با واقعیت‌بینی و مصلحت انقلاب و جامعه و ملّت را توجه داشتن و بقیه شرایط و جوانب امر را ملاحظه کردن باشد- کاری است مسئولیت‌دار، حساس و در هر دو صورت مثبت یا منفی و خوب یا بد به هر حال دارای تأثیراتی نسبتاً وسیع و سریع. دیگران آن را موضوع روزنامه تلقی می‌کنند و حتی سرمقاله آورده شود، از حساسیّت‌های خاصی برخوردار است. آن داستان را به خاطر دارید که بزرگواری می‌خواست کفن بپوشد و به مردم بگوید: انقلاب دوّم را که باز هم سرمقاله اطلاعات باعث شده است (!) شروع کنید؛ و خوشبختانه بداء حاصل شد و مشیّت بالغه تعلق نگرفت.۹

 

اگر در این سرمقاله‌ها کمترین عجله‌ای صورت گیرد، کمترین حرفی اضافه یا کم آورده شود، کلمه‌ای مثل «بعضی، احیاناً در مواردی، شاید و...!» از قلم بیفتد، نه تنها ظاهر سرمقاله و انشای عبارات سبک می‌شود، بلکه محتوا تغییر می‌کند، انحراف پیش می‌آید، به چپ یا راست کشیده می‌شود، از خط امام دور می‌شود و قس علی‌هذا! واقعاً پل صراط است که می‌گویند تیز‌تر از شمشیر است و باریک‌تر از مو و تاریک‌تر از چاه ویل. خوب، خود این سرمقاله نوشتن به خصوص در این زمانه، واقعاً یک «سرویس»۱۰ جداگانه است. آیا مطالعه نمی‌خواهد؟ کتاب خواندن نمی‌خواهد؟ اخبار خواندن نمی‌خواهد؟ حتی مطالعه علمی و روایی و اسلامی لازم ندارد؟ مواد و مصالح برای بکار گرفتن و نوشتن نمی‌خواهد؟ شما خودتان می‌دانید که واقعاً این حرف‌ها اغراق نیست. هر روز نوشتن، هر روز و هر روز و هر روز، آن هم در مورد مسائل و موضوعات «متشابه» که گاهی خود مقامات و صاحب‌نظران هم درباره‌اش با هم بحث و «اِن قُلت» و «لَو فُرِض» و «اِلاّ اَن یُقال باینکه!۱۱» و از این اختلاف نظر‌ها و امّا و اگر‌ها دارند، آیا کاری نیست که محتاج تحصیل آن مقدمات که عرض شد باشد؟ و مهم‌تر از همه، محتاج فرصت و تأمل و اصلاح مطلب و تکمیل آن و به دور از عجله نوشتن و قضاوت کردن و محتاج حوصله و فکر و فراغت باشد؟ اگر به من نگویند فقط خبر‌ها را «ادیت» کن یا فقط مصاحبه‌ها را بخوان یا فقط «تیتر و سوتیتر و میان تیتر و رو تیتر۱۲» بزن یا هر روز از خانه تا محل کار آنچه را می‌بینی به طور خبری و خام بنویس، هرچند به نوبه خود این هم مشکلاتی دارد، ولی تصدیق می‌فرمایید که چنین کارهایی با «تحلیل کردن» فرق می‌کند. آن هم تحلیل در مورد مسائل و موضوعات مهم و حساس و متشابه و چند بعدی و گاهی واقعاً پیچیده. تحلیل دقیق داشتن کار می‌بَرد، وقت می‌برد، نیرو می‌برد و توان می‌گیرد. بله، می‌توان یکباره قلم را برداشت و چیزی در «حاشیه» انداخت و رفت، اما آیا بی‌توجهی به اینکه این حاشیه در متن انقلاب چه ضررهایی خواهد ببار آورد (!). کاری است درست و ممدوح؟ بله، می‌توان با عجله قلم گرفت و فوراً مطلبی درباره موضوعی نوشت و رفت. مطلق گویی شد، شد. تعمیم داده شد، شد. جفا به کسی و به نهادی شد، شد. دلائل ارائه شده سبک بود، بود. نثر خراب بود، بود. به سود ضدّ انقلاب تمام شد، شد. آیا می‌شود بدون این دقت‌ها و تعمق‌ها همین‌طور نوشت و رفت؟

 

گاهی واقعاً احساس می‌کنم که سر مقاله‌نویس یک روزنامه باید انواع و اقسام گزارش‌ها را بخواند. باید به روزنامه‌های داخل و خارج، رادیو‌ها، واقعیت‌های خوب و بد، بولتن‌ها، خبر‌ها، بحث‌ها، نوشته‌های علمی، فقهی، تفسیری و بالأخره به اکثر راه‌ها و روزنه‌هایی که او را در تحلیل و تفسیر هرچه اسلامی‌تر و واقع‌بینانه‌تر یاری می‌دهد، توجه کند و دسترسی داشته باشد؛ و اصلاً باید یکی دو نفر کمکش کنند در زمینه جمع‌آوری مطلب و مواد و گزارش‌ها و نوشته‌اند و امثال آن.

 

در آن اوائل۱۳، هرچند این مطلوبات در کار نبود امّا فراغت تا اندازه‌ای بود. من به روزنامه و تیتر‌ها و خواندن مثلاً خبر هروئینی‌ها، دزدی کردن‌ها، تصادف تریلی با دوچرخه، مسائل هنری و مصاحبه با آقای شاعر و آقای عارف و آقای کذا و کذا، و نیز مسئله ارز و زمین و مسکن و پول و پلو، و نیز اخبار خارجه و حرف‌های این رئیس‌جمهور و آن پادشاه و این آسوشیتدپرس و آن یونایتدپرس، و نیز این مقاله و آن مقاله در صفحه «آینه عقاید» و «زیر آسمان کبود» و صفحه «هنر و ادبیات»، و این مطلب و آن مطلب در «صفحه سیاسی»، و این خبر و آن خبر در «بخش اجتماعی، فرهنگی، آموزشی، دانشگاهی» و این «گزارش روز» و آن گزارش شب و این خبر و آن خبر در صفحه و «سرویس شهرستان‌ها» و این عکس و آن عکس در «سرویس عکاسی» و به طور کلّی به هیچ‌یک از اخبار و احادیث روزنامه و مطلب و مصاحبه‌ها کاری نداشتم؛ و نیز کاری نداشتم به این و آن تلفنی که از فلان ارگان به فلان اداره می‌شود. با پرداختن به این و آن آگهی و رپرتاژ و امثال آن‌ها. یا پاسخ دادن به این و آن خواننده معترض. یا ساعت‌ها مشغول شدن به کار «آرشیو» و حلّ دعاوی فیمابین. یا افتادن در برخورد‌ها و درگیری‌های تحریریه و بخش‌های مالی و اداری و فنّی. یا کشیده شدن به برخوردهای کاغذی مؤسسه با وزارت بازرگانی و هَلُمَّ جَرّا. ۱۴

 

اما رفته‌رفته با رفتن آقایان قاسمی و موحدیان و روی کار آمدن کابینه جدید (!)۱۵‌‌‌ همان بلای سابق کیهان دوباره بر سر من نازل شد: کارهای مختلف و تودرتو و درهم و برهم به طور هم‌زمان بر سر و گردن ما ریختن، و بی‌نظمی و پراکندگی و «کار توکار!»؛ و تا چش برهم می‌زنیم صبح ظهر شده و ظهر غروب، و غروب هم خسته و کوفته و چشم اعصاب و مغز در هم ریخته وارد خانه می‌شویم؛ و هر کدام مثل جنازه‌ای در گوشه اتاق می‌افتیم.۱۶ من الآن اجازه می‌خواهم که تصویری را ترسیم کنم از یک روز کار خودم در مؤسسه (روزنامه)، که البته روز‌ها این‌طور است. اما هر روز به نحوی.

 

شب قبل تا ساعت ۱۲/۵ بالأخره از خرید نان صفی! و میوه و دارو و سپس کمک در جارو کردن ظرف شستن و بچه تمیز کردن و غذا دادن و بچه نگه‌داشتن و دکتر رفتن و با همسایه‌ها جلسه داشتن و دنبال نفت و گاز و گازوئیل و تعمیر و نظافت دویدن و لباس شستن و چلاندن و... فارغ شده و خوابیده‌ام. صبح ساعت ۶ (به همسایه گفته‌ایم بیاید و زنگ بزند. آنقدر زنگ بزند تا ما از خواب بپریم. چون از خستگی، خودمان زنگ زده‌ایم و بیدار نمی‌شویم!) از جا برخاسته نماز می‌خوانم. شانه‌ای، شستشویی و بردن آشغال‌ها به بیرون! و رسیدن ماشین و سوار شدن و ساعت هفت یا هفت و ربع وارد تحریریه شدن. لَدی‌الورد احوال‌پرسی و سپس سری به رستوران زدن و اگر شیء قابل اکلی بود صبحانه‌ای خوردن و سریعاً برگشتن. به محض اینکه می‌نشینم گفته می‌شود مطالب امام را بخوان، باید تیتر درآوریم. مطالب رئیس‌جمهور، رئیس مجلس، مصاحبه‌های مهم با این یا آن مقام، خبر مهم از اینجا و آنجا. حاجت به گفتن نیست که خواندن متن این خبر‌ها و نطق‌ها و اظهارنظر‌ها مثل خواندن عادی یک نوشته نیست. دقیق می‌خوانیم، کلمه به کلمه، که اشتباهی رخ نداده باشد. تیتری که در می‌آوریم برای صفحه اول یعنی ویترین مغازه (!)، باید جذاب‌ترین تیتر باشد. از حیث معنی و زیبایی و از حیث تیراژ و مشتری. کوتاه‌ترین کلمات باشد که بتوان گنجاند و کلیشه کرد. از نظر دستوری صحیح‌ترین ترکیب را داشته باشد. زیبا باشد؛ و مهم‌تر از همه اینکه در سریع‌ترین زمان ممکن داده شود؛ و باز شاید مهم‌تر از آن، اینکه کوتاه کردن و انتخاب کردن باعث تحریف مقصود گوینده نشود. حرفی را که نمی‌خواسته بزرگ باشد و بزرگ نشود و آنچه را می‌خواسته مهم و بزرگ باشد کوچک نمایش داده نشود. آقای دعایی، شما می‌دانید که یک کلمه و یک نکته ظریف تا چه حد تیتر را و حتی روزنامه را سبک می‌کند، منحرف می‌کند، نتیجه منفی می‌سازد. چقدر ظریف و چقدر مشکل؛ و چقدر ما با هم بحث می‌کنیم. شاید هر تیتر را ده بار عوض می‌کنیم. کلماتش را چند بار کم و زیاد و پس و پیش و سبک سنگین می‌کنیم. تا می‌جنبیم، می‌بینیم که فقط خواندن دقیق یکی دو تا از این‌ها یک ساعت طول کشید و ساعت ۸/۵ و حتی نزدیک به ۹ صبح است.

 

آنچه اینجا می‌خواهم روی آن تکیه کنم و بر شما پوشیده نیست، خصوصیتی است که ما جز در کار روزنامه در کار هیچ ارگان و نهاد دیگری ندیده‌ایم. بله، ارگان‌ها و مسئولین بسیاری هستند که کمّیت کارشان ممکن است ده برابر باشد، تا ساعت ۲ نصف شب هم بمانند، (همان‌طور که گاهی ما هم ساعت سه نیمه شب آمده‌ایم برای روزنامه‌ای که مردم می‌خواهند صبح ساعت ده یا ۱۲ و ۲ بخوانند)، یا ممکن است ارزش کارشان صد‌ها برابر ما باشد مثل ارزش کار جبهه و سپاه و ارتش در جبهه و امثال ان‌ها درجاهای دیگر.

 

اما در کمتر جایی دیده‌ایم که میان «مقدار کار» و «زمان کار» تناسبی چنین بی‌رحمانه و ناجوانمردانه «معکوس» وجود داشته باشد. بیشترین کار در کمترین زمان. تناقضی که اینجا ما گرفتار آنیم و پِرِس می‌شویم، اینست که از یک طرف باید بیشترین کار را ارائه دهیم و بهترین کار را و از طرف دیگر باید سریع‌تر کار را انجام داد. بیشترین، بهترین، صحیح‌ترین و سریع‌ترین، حجم مطلب و تنوع مطلب، مسئله است. بهتر بودن از نظر محتوای اسلامی و اجتماعی و موضوعی و شکلی (آرایش مطلب و تنظیم)، مسئله است. بهتر بودن از نظر خبری و جذب تیراژ، مسئله است. صحیح‌ترین بودن هم به طریق اولی مسئله است. یک اشتباه، یک نقطه، ممکن است تمام روزنامه را به هم بریزد. بلکه مملکت را. آنگاه با این وصف، باید سریع‌ترین حرکت را هم داشت.۱۷

 

حضرت آقای دعایی. این روزنامه‌ها (اطلاعات و کیهان) سابقاً ساعت ۴ بعد از ظهر بیرون می‌آمدند و حالا ما تا ساعت ده صبح بیشتر نمی‌توانیم خبر و مطلب بفرستیم برای چاپ و تازه از نظر مسئولین مؤسسه، همین هم دیر است. اینست که ساعت ۸/۵ صبح با سرعت و دقت و به بهای خرد شدن اعصاب و فرسوده شدن خویش، آن مطالب را می‌خوانم و می‌خوانیم.

 

سر ساعت ۸/۵ یا یک ربع به ۹ صبح است. تا الآن چند مرتبه آقای قهرمانی۱۸ که از همکاران پرکار و دلسوز است آمده و رفته و مرتباً پرسیده که چه شد؟ دیر شد، زود، تیتر بدهید؛ و ما می‌گوییم چشم، اما باید بخوانیم. در همین اثنا آقای اعتمادی۱۹ که او هم همکار پرکار و زحمت کشی است می‌آید و می‌گوید حروف چین‌ها بی‌کارند، خبر بدهید، بفرستید، زود، دیر است؛ و باز ما توضیح می‌دهیم؛ و این همه در حالی که شیرزاد یا ستاری۲۰ مثل فرفره می‌چرخند و خبرهای «تلکس» را می‌خوانند و امضاء می‌کنند. خبرهایی که یک کلمه و یک تیتر و سوتیترش می‌تواند حادثه‌آفرین باشد. ساعت یک ربع به ۹ صبح، من تقریباً یکی دو مطلب را با چند تیتر آماده کرده‌ام. چند دفعه التماس می‌کنم: بچه‌ها خبر‌ها را بگذارید کنار، وقت می‌گذرد، من تیتر‌ها را می‌خوانم از امام و رئیس‌جمهور یا از مقام و مسئولی دیگر و شما انتخاب کنید، نظر بدهید. شروع می‌کنم به خواندن. مثلاً تیترهای امام. امام صحبتی کرده‌اند با اعضای ستاد پیگیری۲۱ و ما این تیتر‌ها را به بحث می‌گذاریم. می‌خوانم: «هیچ‌کس حق ندارد بدون جهت استعفا کند وگرنه معلوم است خودش زیر سؤال است و باید احضار شود». بحث می‌کنیم. به این نتیجه می‌رسیم که این تیتر خوبی نیست. اولاً بلند است و برای تیتر کلیشه‌ای باید کوتاه‌ترین حرف‌ها باشد، وگرنه شلوغ و ریز و ثقیل می‌شود. ثانیاً این تیتر وقتی درشت شود معنی‌اش انحرافی می‌شود. این‌طور معنی می‌دهد در بین مردم، که انگار بعد از پیام ۸ ماده‌ای، همه یا اکثر مسئولین قصد استعفا دارند و مملکت در شرف اضمحلال و درهم ریختگی و اِستعفای عمومی است! تیتر دیگری را می‌خوانم: «هیچ قاضی شرعی حق ندارد استعفا کند و گر نه خودش زیر سؤال است». تیتر جذّابی است، بلند هم نیست، اما باز هم اطلاق و تعمیم دارد و معنای منفی می‌دهد، مضافاً براین، این فقط بخشی از فرمایشات امام است. تیتر بعدی را می‌خوانم: «امام، مسئولین را از استعفا بر حذر داشت».

- نه بابا، این تیتر هم‌‌‌ همان عیب‌ها را دارد.

- «امام، برخی از مسئولین قضایی را از استعفا بر حذر داشت».

-این هم خیلی یخ شد! بعلاوه، اعضای شورای عالی قضائی و رئیس دیوان عالی کشور را هم شامل می‌شود.

 

همه به ساعت نگاه می‌کنیم، ده دقیقه به ۹ صبح را نشان می‌دهد. از نظر امکانات مؤسسه (روزنامه) اطلاعات تمام تیترهایی که باید از آن کلیشه ساخته شود باید حداکثر تا ساعت ۹ صبح آماده شود وگرنه روزنامه معطل خواهد شد. از یک طرف تیتر زدن دقت می‌خواهد و بحث و استدلال. مسئولیت شرعی و اجتماعی چنین حکم می‌کند. از طرف دیگر بار‌ها و بار‌ها در جلسات و نامه‌ها و بحث‌ها گفته و نوشته شد، که باید زود کار کرد، روزنامه را هرچه زود‌تر بیرون فرستاد، وگرنه به شهر‌ها نمی‌رسد، در تهران فروشش کم خواهد بود. این یادآوری‌ها در ذهن و احساس همه ما نوعی اضطراب و دغدغه ایجاد می‌کند؛ و وقتی هر روز تکرار شد، به جنگ اعصاب و جنگ فرمایشی تبدیل می‌شود تیتر بعدی را می‌خواهیم بخوانیم که تلفن زنگ می‌زند. از سردبیری کیهانند.

- بگویید بعداً زنگ بزنند، وقت نیست.

- کار فوری دارند.

- به هر حال هرچه باشد، بعداً زنگ بزنند.

- می‌گویند همین الآن باشد.

- من حرکت می‌کنم با ناراحتی که تلفن را جواب بدهم. آقای شیرزاد با عصبانیت مرا می‌نشاند.

- بابا صد دفعه گفتیم تلفن‌ها را‌‌‌ رها کنید. «این روزنامه لامصّب را پس کی در بی‌اره؟».

- خوب، شاید کار آن‌ها هم راجع به روزنامه باشد.

-بابا جان، هرچه باشد، مهم‌تر از اصل روزنامه نیست. همین خرده‌کاری‌ها است که ما را عقب می‌اندازد. اگر نعوذبالله فرضاً قرآن مجید هم (از حیث خوب بودن محتوی) منتشر کنیم ولی دیر پخش شود و تعدادی از آن فروش رفته ولی اکثر نسخه‌هایش برگردد و به دکان قصابی و بقالی کیلویی فروخته شود، فایده‌اش چیست؟

- جناب آقای شیرزاد! جناب آقای رفیع! می‌شود خواهش کنیم که به بحث و جدل خاتمه بدهید؟ شما در مورد زود چاپ شدن روزنامه جوش می‌زنید ولی آنقدر بحث می‌کنید که عملاً‌‌‌ همان می‌شود. وقت می‌گذرد. این، هشدار جناب آقای ستّاری بود! می‌نشینیم که تیتر‌ها را بخوانیم. تیتر مطلب امام.

- «به ملت اعلام می‌کنم هرکس جوسازی کرد با او معامله فسق کنند و در هر جایی که در آنجا آدم عادل باید باشد او را نپذیرند».

- این تیتر که یک کیلومتر، قد کشید! علاوه براین، معامله فسق یعنی چه؟

- گمان می‌کنم در اصل، معاملهٔ به فسق باشد و معنی‌اش هم اینست. (در مورد معنای جمله، بحث می‌کنیم).

- به هر حال وقتی این حرف کلیشه شود و درشت شود و مردم یک مرتبه با آن مواجه شوند، معنای بدی به ذهن‌ها خطور می‌کند!

- چه معنای بدی؟

- بالاخره این جمله «با او معامله به فسق کنند»، که شاید در تاریخ مطبوعات اولین بار است که در صفحه اول روزنامه اولین تیتر را تشکیل می‌دهد، معنای بدی نمی‌دهد!؟

 

آقای قهرمانی دارد جوش می‌زند و حق هم دارد. آهسته می‌گوید یک مقدار زود‌تر، تیتر‌ها همه مانده، من باید در کمترین مدت یا بیشترین عجله و شتاب این همه کار را انجام دهم، شما را به خدا زود باشید.

تیتر بعدی را می‌خوانم: «امام: نمی‌توانیم قاضی یک شهری را به آتش بکشد و ما سکوت کنیم».

- منفی است.

- بالاخره حرف امام است.

- درست است که حرف امام است. اما امام که نفرموده‌اند: مردم! این جمله از مجموعه حرف‌های مرا ده برابر درشت‌تر از بقیه‌اش بخوانید!

بعلاوه، جمله باید این‌طور باشد که «نمی‌توانیم ببینیم یک قاضی شهری را به آتش بکشد و...».

- یعنی در جمله امام دست ببریم؟ کم و زیاد کنیم؟

- برادر، امام به شکل محاوره‌ای صحبت کرده‌اند و ما می‌خواهیم آنچه را شفاهی است کتبی کنیم. در کتبی، باید تفاوت‌ها و کم و زیادهایی به وجود آید. نمی‌بینید خود حضرت امام وقتی پیام کتبی می‌نویسند، همین تفاوت‌ها را دارد؟ همه روزنامه‌ها در تیترهای اولشان همین مقدار کم و زیاد می‌کنند. البته کم‌ و زیاد کردنِ کلماتی که مقصود امام را برخلاف نشان ندهد و نقض غرض نشود.

- تیتر بعدی را بخوان.

- «الآن ما می‌خواهیم این بار ظلم را که در سرتاسر کشور...».

- منفی است، منفی است.

- بابا، حرف امام است.

- عزیز من، ما که نمی‌گوییم حرف امام نیست. اما هر روزنامه‌ای که یک جمله از حرف‌های ایشان را کلیشه می‌کند در واقع نظر و خواست خودش را هم دخالت داده. یک کلمه یا یک جمله، در درون یک سخنرانی و همراه با مطالب قبل و بعدش‌‌‌ همان معنای واقعی‌اش را می‌دهد ولی وقتی از مجموعه جدا شد و به تنهایی ده برابر و بیست برابر درشت‌تر شد در حدود معانی و ضیق و سعه آن و حتی در اصل معنایش، تغییر پیدا می‌شود.

- تلفن زنگ می‌زند، آقای دکتر شیرانی۲۲ مدیر مؤسسه هستند.

- به ایشان بگویید بعد تماس بگیرند.

- خوب نیست، ایشان مدیر موسسه است. الآن باز۲۳ سوء تفاهم می‌شود.

- بابا، آخر مگر همه ما نمی‌گوییم زود، زود؟

- بحث کردن درباره‌اش بیشتر وقت می‌گیرد، پس یک نفرتان به تلفن جواب بدهد!

 

آقای ستاری گوشی را برمی‌دارد و سلام‌وعلیک و بقیه صحبت‌ها. در این فاصله از هر سرویسی خبر‌ها و تلکس‌ها و مصاحبه‌ها می‌آید و می‌ریزد جلو شیرزاد. قهرمانی می‌گوید تا تلفن تمام شود، لااقل چند خبر را بخوان و امضاء کن و برای چاپ رد کن.۲۴ من و شیرزاد می‌رویم به سراغ خبر‌ها. کار تو کار! ناگهان برادر گرامی آقای صادقی۲۵ طراح روزنامه وارد می‌شود. طرح را می‌گذارد جلوی ما. برای همین امروز است. باید فوراً دید و جواب داد. کار توکار. کاریکاتور!

- سلام آقای صادقی، حالت خوبه، آقای صادقی، طرحت را بگذار باشد. الآن وقت نداریم بعد...

- بابا، همیشه شما توجیه می‌کنید و می‌گویید وقت نداریم.

 

تلفن زنگ می‌زند. آقای اعتمادی است. می‌گوید خبر بفرستید پایین۲۶ تا کارگر‌ها بچینند! می‌گوییم چشم.

همه به ساعت نگاه می‌کنیم. ساعت ۹ صبح است. به برادر صادقی می‌گویم: عزیزم، توجیه نمی‌کنیم، ما در همین ثانیه‌ها باید بیشترین کار را بکنیم. ثانیه‌اش برای ما ساعت است. این طرح که کشیده‌ای کمی مبهم است. ممکن است برای خواننده معنای خوبی نداشته باشد. بگذار بعداً بحث کنیم. صادقی کمی ناراحت می‌شود و حق هم دارد. بالاخره بچه‌ها کار می‌کنند و زحمت می‌کشند و توقع دارند به کارشان بها بدهیم، وقت بدهیم؛ و ما هم حق داریم. روزنامه و مسئله زمان و انبوه کار‌ها و خوف از انحراف مطلب و غلط چاپ شدن‌ها و حساسیت‌های جامعه، مثل شلاق بر احساس ما فرود می‌آید. بالاخره من کمی عصبانی می‌شوم و تندی می‌کنم.

- برادر، عزیز، بزرگوار، روزنامه که نامه خصوصی نیست. عمومی است. روی میلیون‌ها نفر اثر می‌گذارد. باید بررسی کنیم. الآن وقت نیست.

آقای قهرمانی توجه می‌دهد که تیتر را بدهید.

برمی‌گردیم به تیتر‌ها.

- «امام خطاب به اعضای ستاد پیگیری: با توجه به همه اطراف قضیه سعی کنید کسی مظلوم واقع نشود».

- تیتر اولاً مبهم است. همیشه خود تیتر باید مستقلاً معنی داشته باشد. موضوع تیتر مشخص و صریح باشد. ثانیاً در حالی که امام محور صحبتشان کوبندگی و تندی علیه متخلفین است، این جور تیتر زدنی این‌طور معنی می‌دهد که ما می‌خواهیم جهت اصلی حرف‌های تند امام را تعدیل کنیم! و می‌خواهیم این قسمتش را درشت کنیم و در اذهان بیندازیم؛ و این نوعی دفاع از متخلفین محسوب می‌شود. فکرش را بکنید. در شرایطی که امام آن طور تند و کوبنده و اخطار دهنده سخن گفته‌اند، روزنامه‌ها در می‌آید و مثلاً فلان روزنامه نوشته: «اصلاً سکوت از این به بعد معنی ندارد و ما با کسی شوخی نداریم و متخلف در هر مقام باشد باید تعقیب شود» ولی در‌‌‌ همان حال تیتر درشت ما این باشد که «کسی مظلوم واقع نشود»!

- بابا، شما را به خدا این همه وسواس به خرج ندهید. وقت گذشت. آخرالامر مجبور می‌شویم امر ساعت را اطاعت کنیم. وقتی ساعت نه و ده دقیقه را نشان دهد و دیگر بعد از آن نتوان کلیشه اول روزنامه را به قسمت «گرافیک و گراور سازی» فرستاد، آن وقت «ساعت» می‌شود ولّی امر ما و ولایت فقیه ما! به این معنی که در هر مورد فقط تیتری را زود می‌فرستیم و تصویب می‌کنیم و فقط مطلبی را چاپ می‌کنیم که زود‌تر فراهم شده و به اصطلاح دم دست‌تر است! تلفن زنگ می‌زند. آقای دعایی هستند.

- کدامیک از ما را می‌خواهند.

- آقای شیرزاد را.

- برو آقای شیرزاد.

 

به خانم غفاری و خانم صفایی۲۷ می‌گوییم: جز دفتر حضرت امام و حجت‌الاسلام دعایی که سرپرست مؤسسه و روزنامه هستند، در موقع تیتر زدن از هر جا تماس گرفتند و بگویید بعداً زنگ بزنند؛ و بعد من و ستاری با هم صحبت می‌کنیم و می‌گوییم آقای دعایی شرعاً و قانوناً و خلاصه از هر جهت دیگر حق دارند در هر لحظه از مجلس با ما تماس تلفنی بگیرند و ما موظفیم هر کاری دستمان هست زمین بگذاریم و به تلفن جواب بدهیم. چون به هر حال مسئول اصلی این روزنامه با توجه به حکم امام، ایشان هستند. در این فاصله آقای شیرزاد برمی‌گردد و می‌گوید: آقای دعایی فرمودند دیروز شیرین کاشتید، تیتر از کنگره ائمه جمعه زده‌اید و عکس از سالن هتل. ۲۸

- گفتی به ایشان که عکس نداشتیم و دیر رسید و ما به خاطر اینکه اتفاقاً بهای بیشتری در صفحه اول به کنگره و خبر مربوط به آن داده باشیم این عکس را زدیم؟ حالا طوری نیست، فردا انشاءالله جبران می‌کنیم.

- خوب آقای شیرزاد! همین الآن همه بحث می‌کردیم که این قدر وسواس به خرج ندهیم روی تیتر‌ها و مطالب. چون وقت می‌گذرد. حالا دیدی واقعاً باید وسواس به خرج داد و دقت کرد؟ یک عکس که ارتباط مستقیمی با کنگره نداشته چاپ شده و این البته از نظر میهمانان خارجی کنگره، بی‌دقتی ما را نشان می‌دهد. راست هم می‌گویند و حق دارند. تیتر و عکس با هم جور نیست. ما که کنارش ننوشتیم: عکس‌های خودِ کنگره را نداشتیم و این عکس را زدیم که خبرش جذاب‌تر شود!

 

آقای قهرمانی می‌گوید وقت گذشت. من، ستاری و شیرزاد را که غرق در خبر‌ها شده‌اند و می‌خوانند و امضاء می‌کنند با ناراحتی مخاطب قرار می‌دهم و می‌گویم: شما را به خدا خبر‌ها را‌‌‌ رها کنید. آقای اعتمادی چه اشکالی دارد کمی بی‌خبر بماند؟ روزنامه‌ها را که نمی‌توانیم معطل بگذاریم. صفحه اول مانده، کلیشه‌ها مانده، فرمایشات امام (از همه مهم‌تر) مانده.

- بخوان ببینم. به گوشیم!

- «امام به جو سازان اخطار کردند». از این بهتر و کوتاه‌تر!؟

- به کدام جو سازان؟ مخاطب معلوم نیست.

- «امام به آن کسانی که می‌خواهند با جوسازی از اجرای فرمان ۸ ماده‌ای جلوگیری کنند اخطار کردند».

- خیلی بلند است. علاوه بر آن، خوب نیست از قولِ امام تیتر بزنیم که امام به کسانی که نسبت به فرمان خودشان جوسازی می‌کنند اخطار کردند. این کمی ناجور به نظر می‌رسد.

- بابا، ما را کشتید! بسیار خوب، به جای جلوگیری از اجرای فرمان ۸ ماده‌ای، بنویسید: «جلوگیری از اجرای احکام خدا...»!

- این هم کلی است و مبهم. منفی هم هست.

- روح پیام ۸ ماده‌ای چه بود؟

- جلوگیری از تخلف افراد، از قانون شرع.

- پس بنویسیم «اخطار امام به کسانی که برای جلوگیری از تخلف افراد از قانون شرع جوسازی می‌کنند».

- اینکه غلط شد! از نظر محتوی غلط است.

- آ‌ها، ببخشید. «اخطار امام به کسانی که برای جلوگیری از مجازات کسانی که تخلف می‌کنند، جوسازی می‌کنند».

- از نظر دستوری غلط است! دو مرتبه کلمه «کسانی که» و دو مرتبه کلمه «می‌کنند».

- «اخطار امام به کسانی که برای جلوگیری از مجازات متخلفین جو سازی می‌کنند.».

- آقای سرشار مسئول آگهی‌ها۲۹ دارد می‌آید.

- آقای رفیعی! متن این آگهی را ببین.

- من کار دارم آقای سرشار. بده به آقای ستاری.

- آقای ستاری که دارد خبر‌ها را می‌خواند.

- بده به آقای شیرزاد.

- ایشان دارد مصاحبه تنظیم شده توسط یکی از همکاران را می‌خواند.

- چه موقع مصاحبه را آوردند؟

- یک ربع پیش. (مصاحبه با یکی از مسئولان است).

اینجا شیرزاد متن تایپ شده مصاحبه را به من نشان می‌دهد. در هر صفحه، شیرزاد و دریایی۳۰ آنقدر غلط املایی و انشایی را اصلاح کرده و جملات را پس و پیش و جرح و تعدیل کرده‌اند که متن تایپ شده را دوباره باید داد تایپ کنند!

- تو را به خدا ببین، این هم شد وضع؟ زحمت املاء و انشای مطالب بچه‌ها را هم باید ما بکشیم. حالا باید دقیق هم بخوانیم برای تیتر و سوتیتر، ‌‌‌ همان موقع هم بفرستیم زود برای حروف‌چینی.

در این اثنا آقای ترابیان۳۱ می‌آید.

- سلام، یک مصاحبه تلفنی با نخست‌وزیر داریم۳۲، حتماً چاپ کنید. می‌گویند صفحه اول هم تیتر بزنید.

متن را می‌دهیم به ستاری و از او می‌خواهیم بقیه خبرهای تلکس و مطالب را بگذارد برای چند دقیقه بعد؛ و بلافاصله برمی‌گردم به طرف آقای سرشار.

- آقای سرشار، تو را به جان هرکس دوست داری برو و بعد بیا. چند دقیقه بعد بیا.

- آقای رفیع. این آگهی است. الآن باید حروفش را بچینند. صفحه‌اش دارد بسته می‌شود. مگر خود شما نمی‌گویید: زود، زود، روزنامه به شهر‌ها نرسید، دیر شد، غروب پخش شد!؟

- چرا، ولی الآن ما حتی تیتر امام را هم نزده‌ایم.

 

ناچار متن آگهی‌ها را نگاه می‌کنیم و می‌گویم بده ببینم! اولی نوشته است «اکنون که قصد سفر به هند دارم برای معالجه به توصیه حضرت امام و آقای پسندیده می‌روم و... امضاء: فقیر سلطان حسین تابنده گنابادی»!

می‌گویم آقای سرشار این باید بماند. من فکر نمی‌کنم امام راضی باشند که از قول قطب صوفیان چنین چیزی بنویسیم! باید بپرسیم و ببینیم آیا ایشان با انتساب این قول به خودشان موافقند.

- ولی اگر ما این آگهی‌ها را دیر بگیریم، می‌برند به کیهان.

- ببرند به جهنم!

- آ‌ها، اصلاً برده‌اند به کیهان.

- کیهان قبول کرده که چاپ کند؟

- آره!

- عجب! مثل اینکه باید به کیهان هم تلفن بزنیم. ما اینجا همه‌کاره‌ایم. تیتر زن و مطلب خوان و غلط‌گیر و خط بده و روزی رسان و... یا حضرت عباس!

 

آگهی بعدی را می‌خوانیم. تعلیم موسیقی با بهترین گیتار و سه تار!

- تو را به خدا آقای سرشار برو. من اصلاً نمی‌دانم چی بگویم. این مسئله موسیقی هنوز حل نشده، بحث می‌خواهد!

- آخر، این الآن معطل است. باید جواب بدهیم.

- آگهی بعدی را بده.

نوشته است: «خواستار یک ویلا هستیم در یک منطقه پرت و خلوت! با سیستم تهویه و شوفاژ مطبوع و مبلمان و... سید عباس واعظ!!».

- یعنی چه؟ برو، آقای سرشار، الآن من ذهنم کار نمی‌کند. حسابی خِنگ شده‌ام.

- ولی ایشان خودش همین‌جا توی دفتر آگهی‌ها معطل جواب نشسته.

- لا‌اله الا الله!... این کلمه واعظش را بردارد، بعد، هر مزخرفی می‌خواهد بنویسد.۳۳

آقای ستاری، مطلب تنظیم شده توسط یکی از خبرنگاران را می‌آورد.

- ببین، توزیع را توضیع و توضیح نوشته است!

 

دیگر طاقتم را از دست می‌دهم و می‌گویم: پاره کن، نخواستیم؛ و ادامه می‌دهم: مسلمان‌ها! آخر، من باید سرمقاله هم بنویسم! آن هم در مورد حساسترین مسائل کشور! رحم کنید!

- بردار آقای قهرمانی، بردار و برو. همین تیتر از امام خوب است. کلمه اخطارش بشود هشدار. «هشدار امام به کسانی که برای جلوگیری از مجازات متخلفین جوسازی می‌کنند».

- برویم سرتیترهای بعدی از دیگران. مثلاً تیتر نخست‌وزیر یا مسئولی دیگر. شروع کنید به خواندن. ولی آقای شیرزاد! شما و ستاری همچنان دارید مطلب می‌خوانید.

- چه کارکنیم؟ این همه خبر و مطلب را پس کی بخواند؟ صفحه‌ها معطل است.

 

آقای رضایی۳۴ دبیر سرویس خارجه می‌آید و مرتباً مطالب خارجی را می‌ریزد جلوی ما. به من می‌گوید این مطلب را بخوان، دقت می‌خواهد و مهم است. می‌گویم انشاء الله می‌خوانم! رضایی زبان به گله باز می‌کند.

- شما صفحه خارجی را اهمیت نمی‌دهید.

- مگر چی شده؟

- هر وقت هر خبر و هر مطلب که از هر صفحه دیگر اضافه می‌آید یا برایش جا ندارید، آن را می‌ریزید توی صفحه ما.

- آقای رضایی، حال برو. این‌ها همه بحث دارد.

- اینکه نمی‌شود که هر وقت ما حرفی می‌زنیم می‌گویید حالا برو، اینجا بحث دارد. اتفاقاً همین الآن این بلا دارد بر سر صفحه ما می‌آید. مطالبش را حذف می‌کنند. آخر، اخبار خارجی مهم است.

- بسیار خوب، حالا ما نمی‌رسیم زیاد صحبت کنیم!

تلفن زنگ می‌زند. آقای خاتمی۳۵ ایشان هم از موارد استثنا هستند. در حالی به سمت تلفن دست می‌برم که قلم در دستم، کاغذ در جلوم و تیتر صحبت‌های آقای هاشمی۳۶ را بر روی آن شکسته نوشته‌ام، و باز باید‌‌‌ همان مسیری را از صفر شروع کنیم که در مورد تیتر امام طی کردیم. گوشی را برمی‌دارم.

- سلام علیکم.

- علیکم السلام. داشتیم غیبت شما را می‌کردیم. می‌گفتیم حالا پیدا کردن این آقای رفیع از پیدا کردن رئیس‌جمهور هم مشکل تره!

- چه کنیم آقای خاتمی. لطف دارید. ما هم اینجا واقعاً از کم کاری مانده‌ایم که چه کار کنیم!؟

- خوب، آقای جلال. امروز ساعت ۴/۵ می‌توانی در دفتر ما باشی.

- کار مهمی است؟

- از روزنامه کیهان و جمهوری اسلامی هم هستند. آقای رئیس‌جمهور۳۷ گفته‌اند درباره مسئله کویت همفکری کنید.

- اِ... عَ... عرض شود که... باشه، چشم، می‌آیم. (یادم می‌آید که بچه یکی دو ساله را قرار بوده ببریم دکتر. چند روز است به همسرم قول می‌دهم و اجرا نمی‌کنم. اما چه کنم؟) دوباره می‌رویم سرتیتر‌ها و...!

- نخست‌وزیر گفته‌اند: اگر عمق پیام امام را ببینیم، متوجه می‌شویم که هدفشان اجرای احکام اسلام است و طبیعتاً یکی از این احکام هم، مقابله با تروریست‌های اقتصادی است.

- اینکه تیتر نشد!

- خوب، کوتاهش کنیم.

- اولاً نخست‌وزیر این را در جواب سؤال خبرنگار گفته، یعنی خبرنگار این بحث را کشانده به میان. ثانیاً دوباره این سوء برداشت‌ها پیش می‌آید که ما می‌خواهیم به هر قیمت شده پیام امام را هم جنبه اقتصادی بدهیم و

کلید واژه ها: روزنامه اطلاعاتجلال رفیع


نظر شما :