آیت‌الله هاشمی رفسنجانی: امیرکبیر کارهای یک حاکم اسلامی را کرد/ منتقدان دولت همه از من حکم گرفتند/ حزب کارگزاران را من تاسیس نکردم

۲۴ بهمن ۱۳۹۰ | ۲۰:۲۲ کد : ۱۸۲۳ از دیگر رسانه‌ها
مسعود رفیعی طالقانی: آیت‌الله جزو تاریخ جمهوری اسلامی است و تاریخ جمهوری اسلامی، نمی‌تواند نام اکبر هاشمی رفسنجانی را از صفحات خود بزداید، هرچند در طول سی و اندی سالی که از انقلاب می‌گذرد جریان‌ها و نحله‌های فکری - سیاسی بسیاری برخاسته‌اند و سپس به زودی بر افتاده‌اند اما هاشمی خود، یک تنه، یک نحله بوده است. قضاوتش هم به آسانی میسر نیست، چرا که در تاریخ ۳۰ ساله ایران کارنامه پر فراز و نشیبی دارد. یک روز تئوری‌پردازان اصلاح‌طلب نوشتند نمی‌توان بر دستگاه فکری و اندیشگی آقای هاشمی نظر نقادانه انداخت، زیرا او اساسا به آن معنای تئوریک، دستگاه فکری روشنی ندارد و بیشتر مرد میدان بوده است. شاید همین بهترین تفسیر باشد زیرا هاشمی در زیست سیاسی- اجتماعی‌اش چه قبل از انقلاب اسلامی و چه بعد از آن در میانه کارزار بوده است با خواست‌های خود و پراکسیس خودش. آنچنان که هنوز هم - گرچه در دو سال گذشته متهم به سکوت معنادار سیاسی است- در میانه کارزار است، با این تفاوت که امروز، آماج حملات بسیار است و شاید سرخورده از جبر تاریخ باشد! این یک گفت‌وگوی سیاسی با وی نیست بر‌خلاف آنچه همگان این روز‌ها انتظارش را می‌کشند - که آقای هاشمی حرف‌های دلخواه آنان را بزند و او بی‌توجه به این موضوع حرف‌های دلخواه خودش را می‌زند - بلکه بیشتر یک گفت‌وگوی تاریخی است با یک مولف تاریخ. کسی که در هوای استبدادی دهه ۴۰ شمسی کتاب امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار را نوشت و بحق می‌توان گفت کتابی است که می‌تواند مرجع قرار گیرد. فاصله اما از هاشمی مولف تا هاشمی سیاستمدار زیاد نیست و نمی‌شود خیلی به تفکیک این مرز‌ها پرداخت. او در تمام سال‌های بعد از نوشتن امیرکبیر خواسته است که اصلاح‌گر و توسعه‌گرا باشد که بحث درباره توفیق یا عدم توفیق آن در این مجال اندک نمی‌گنجد. با این وصف اما یک روز سردار سازندگی بود و روزی دیگر سازندگی‌اش به سراب تشبیه شد و روز سوم رفت در زمره آنان که اشرافیت را در ساخت جمهوری اسلامی رواج داده‌اند. اما حالا چند سالی است که او سیاسی‌تر از همیشه دیده می‌شود و نیز مطالبات از وی سیاسی‌تر از هر زمان دیگر است. گفت‌وگوی پیش‌رو درباره امیرکبیر است و مولفی که از او نوشته و بعد توانسته است بر مسند چون امیرکبیری تکیه زند و سپس به زودی ناکام شده. گرچه هنوز هم کسی نمی‌داند آیا هاشمی در فرجام سیاست‌ورزی خویش است یا نه. در ضمن نگارنده این سطور برخلاف خیلی‌ها که می‌گویند هاشمی سکوت کرده است، وقتی در برابر او نشست در او نشانه‌هایی از سکوت ندید. هاشمی سکوت نکرده است بلکه هاشمی ‌حرف خود را می‌زند.

 

***

 

‌جناب آقای هاشمی ابتدا از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، تشکر می‌کنم. برایم خیلی جالب بود که نخست نه به عنوان کسی که در ساختار جمهوری اسلامی همیشه حضور فعال و درجه بالایی داشته، بلکه به عنوان یک مولف و به خاطر نویسنده کتاب «امیرکبیر قهرمان مبارزه با استعمار» خدمت حضرتعالی رسیدیم. پرسش نخست مربوط به دغدغه شما در سال ۱۳۴۶ است که کتاب امیرکبیر را نوشتید. شما بر اساس چه دغدغه‌ای در آن سال که اوج خفقان رژیم شاه بود دست به نگارش این اثر زدید؟ خصوصا اینکه در نهاد روحانیت هم کمتر کسی به یک مساله مهم تاریخی می‌پرداخت و با یک متدلوژی علمی اقدام به نوشتن کتاب می‌کرد. از دغدغه خودتان درباره نوشتن کتاب امیرکبیر بفرمایید.

 

بسم‌الله الرحمن الرحیم، تقریبا از کودکی و دوره نوجوانی با زمینه این مسایل آشنا بودم و زندگی در روستا و به اضافه مسایلی که بعدا در قم با آن مواجه شدم، چون فضا یک مقدار باز شده بود و اینکه در حوزه هم مسایلی بود و باز از نیمه دهه چهارم یعنی از سال ۳۵ یا ۳۶ که مجله و سالنامه داشتیم در کار مطبوعاتی بیشتر با این مسایل آشنا شدم. مجموعه این عوامل که با هم تاثیرش را می‌سنجیم، فکر می‌کنم مقدمه رسیدن به مرحله‌ای شد که اقدام به نوشتن کتاب امیرکبیر کردم. شاید دوران کودکی در روستا پس از تولد در سوم شهریور ۱۳۱۳ که خیلی زود به جنگ دوم جهانی رسیدیم و مشاهده سختی‌های دوران جنگ که مردم خیلی زجر کشیدند و درک قحطی آن زمان نیز در این خصوص موثر بود.

 

 

 سال ۱۳۲۰ سال اشغال ایران بود که هفت سال قبل از آن، شما هفت ساله بودید...

 

من کودک بودم که در سال ۱۳۱۴ جنگ شروع شد، اما مشاهداتی که در روستا می‌کردیم، روستای ما خیلی منزوی بود و اصلا رابطه‌ای با شهر نداشت. ناامنی خیلی شدید بود. دزد‌ها می‌آمدند و غارت می‌کردند. بیکاری واقعا کشنده بود. خیلی خوب یادم است که یک کارگری حاضر بود تمام وقت کار کند برای اینکه یک کیلو ارزن بگیرد. آن زمان جو و گندم که نان مردم بود، کمتر پیدا می‌شد. ارزن می‌کاشتیم زود جواب می‌داد و محصول خوبی هم بود. منتها برای نان نبود. ولی خیلی از مردم یونجه و منداب و سبزیجاتی که معمولا برای خوراک انسان نیست را می‌خوردند که اگر همین هم گیرشان می‌آمد، راضی بودند. این‌ها زمان رضاخان بود که کلی ادعاهای بزرگ بزرگ می‌کردند. البته این شرایط در زمان جنگ بود اما با این اوصاف در خانواده، ما مقداری آب و زمین داشتیم و می‌کاشتیم و هزینه‌های سالانه خانواده تامین می‌شد. شرایط آنقدر سخت بود که باید گندم‌ها را جایی مخفی می‌کردیم. و الا می‌بردند. به مردم هم در حد امکان کمک می‌کردیم. آن دوره با دیدن آنچه می‌گذشت مثل زورگویی امنیه‌ها که با اسب به ده می‌آمدند و خیلی زور می‌گفتند. این حالاتی بود که در روستا مشاهده کردم. وقتی هم که بعد از شهریور ۲۰، کم‌کم فضا قدری باز شد، ولی طول کشید تا آثار این فضا به روستا‌ها رسید. در سال ۱۳۲۷ به قم رفتم. در قم فضای حاکم، فضای سیاسی- مذهبی بود ملی‌گرا‌ها و توده‌ای‌ها هم بودند. آنجا دیگر در مسایل سیاسی و وضع کشورهای زورگو و استعماری وارد شده بودیم. وقتی که کار مطبوعاتی‌ام را شروع کردم، به عمق مسایل وارد شدم. قبل از اینکه من امیرکبیر را بنویسم، سرگذشت فلسطین را ترجمه کردم. مقدمه‌ای نوشتم که اگر شما آن مقدمه را ببینید، متوجه می‌شوید که من در آن زمان چه حالتی نسبت به استبداد و استعمار داشتم.

 

در بخشی از مقدمه این کتاب در مورد تجاوزات استعمارگران آمده است: استعمار: شاید در تمام الفاظ روی زمین، هیچ لفظی به سرنوشت شوم و نفرت‌بار کلمه «استعمار» مبتلا نشده باشد. قبل از آنکه بشر به غارت و چپاول کشورهای ضعیف و بی‌پناه به شکل سیاسی دست بزند، این لفظ در ردیف بهترین و آبرومند‌ترین الفاظ قرار داشته است.

 

کشورهای بزرگ توسعه‌طلب، وقتی که به فکر غارت ثروت و اعتبار کشورهای ضعیف افتادند و از طرفی مایل بودند آنان را دزد و غارتگر و یاغی و طاغی نامند، گرچه عمل آن‌ها خیلی بی‌شرمانه‌تر از دزدان عادی باشد، کلمه آبرومند «استعمار» را دستاویز قرار دادند؛ لفظی که در ظاهر نوید سعادت و ترقی و تکامل می‌دهد، روح می‌دهد و امید ایجاد می‌کند. این کلمه را برگزیدند تا ادعا کنند: ما برای تامین سعادت و رفاه شما آمده‌ایم که دست شما را بگیریم و به قافله تمدن برسانیم و از همه مزایای کشورهای متمدن برخوردار سازیم: زندگی بهتر، لذت بیشتر، بهره‌برداری کامل‌تر از امکانات طبیعی و انسانی. این لفظ که چنین مفهومی وسیع، عالی، دلفریب و ارزنده‌ای دارد، برای چنان هدف وحشیانه، خائنانه و بی‌رحمانه‌ای برگزیده شد و شاید برای اولین بار همه جنایات بشری با ظاهر بسیار فریبنده برای مدت نامعلومی جلوه کرد. غارت عقل و شعور: سرانجام آبروی یک لفظ و تعلیمات غلط و دروغ کلیسا برای همیشه نمی‌توانند در مقابل واقعیات مسلم و محسوس مقاومت کنند. جنایات استعماری چیزی نیست که برای همیشه پشت پرده بماند. این‌ها می‌خواهند در برابر چشم مردم از همه چیز آن‌ها بهره بگیرند، خونشان را در شیشه کنند، مال و جان و ناموس و شرافت و حقوق سیاسی- اجتماعی- اقتصادی و... در مورد مردم استعمارزده باید مفهوم و مصداق نداشته باشد از این رو باید قبل از هر چیزی، عقل و ادراک مردم را دزدید و فهم و شعور ملت‌ها را چپاول کرد و آن‌ها را در جهل و بی‌خبری نگه داشت تا مثل حیوان بار بکشند و استثمار شوند و نفهمند. باید چشم آنان را بست تا مثل الاغ کارگاه روغن‌گیری از آنچه بر آنان می‌رود، بی‌اطلاع باشند.

 

قرآن کریم درباره اهل عذاب می‌فرماید: «اوْ کُنّا نَسْمَعُ اوْ نَعْقِلُ ما کنا فی اَصحابِ السَّعیر؛ اگر درک و شعور و فهم داشتیم در آتش سوزان نبودیم.» این بد‌ترین، بی‌رحمانه‌ترین و جنایت‌بار‌ترین ضربه استعمار است که بر پیکر ملت‌های استعمارزده، چه مستعمرات و چه ممالک ظاهرا مستقل، ولی تحت نفوذ و سلطه استعمار، به دست استعمارگران وارد می‌آید.

 

این مردم فلک‌زده باید از فرهنگ و علم و ادب، به معنای واقعی به کلی محروم باشند و درهای فضیلت به روی آن‌ها بسته شود. راستی آمار بی‌سوادان مستعمرات در نیمه دوم قرن بیستم، لرزه بر اندام هر انسان شرافتمندی می‌اندازد. پاتریس لومومبا، ضمن نطقی که در جشن استقلال کنگو در حضور پادشاه استعمارگر بلژیک ایراد کرد، گفت: «در سراسر مملکت ما تعداد تحصیلکرده‌ها از ۲۰۰ نفر تجاوز نمی‌کند و برای هر ۵۰ هزار نفر، یک دکتر نداریم.»هنوز که هنوز است در سراسر کنگوی ۱۴ میلیون نفری یک طبیب یا یک مهندس سیاهپوست، که از مردم اصلی کنگو باشند، وجود ندارد.

 

دست استعمار تاکنون نگذاشته الفبای زبان اصلی کنگو [لنگاله] ترسیم شود و به طور کلی آن را نسخ کرده است و حتی یک کتاب یا یک روزنامه به زبان اصلی کنگویی در سراسر خاک کنگو که بیش از ۲/۷۰۰/۰۰۰ کیلومترمربع [یک برابر و نیم ایران] است، وجود ندارد.

 

در آنگولا، مستعمره پرتغال، با ۴/۵۰۰/۰۰۰ جمعیت فقط ۷۵۰ نفر، آن هم با برنامه قرون وسطایی به تحصیل می‌پردازند و در مدت ۳۵۰ سال استعمار، فقط چهار نفر آنگولایی توانسته‌اند خود را به دانشگاه برسانند و تازه این‌ها پس از فراغت از تحصیل، از مراجعت به وطن و خدمت به هموطنان خود محروم شده‌اند.

 

قبل از آنکه الجزایر به چنگال فرانسه بیفتد، به اعتراف ژنرال فاتح آن کشور، تقریبا تمام مردم الجزایر سواد خواندن و نوشتن داشتند، ولی در اثر فجایع استعمار و مبارزه با شعور مردم، در سال ۱۸۸۷ میلادی، طبق آمار رسمی دولتی از ۵۰۰هزار بچه الجزایری که در سن تحصیلی قرار داشتند، فقط ۹۶۳ نفر مشغول تحصیل، آن هم در مدارس مخصوص فرانسویان بوده‌اند.

 

در این زمان که ممالک آزاد جهان می‌کوشند تا مرگ آخرین بی‌سواد مملکتشان را جشن بگیرند، در سرزمین‌های اسیر دست گرگان استعمار، چه رسمی و چه غیررسمی، آمار بی‌سواد‌ها بر محور ۹۵- ۸۵ درصد دور می‌زند.

 

قسمتی دیگر از جنایات استعمار: اگر استعمارگران متمدن! مثل بخت‌النصر، چنگیزخان و... حمله می‌کردند، می‌زدند، می‌بستند، می‌کشتند و غارت می‌کردند، برای ارضای حس توسعه‌طلبی مرز‌ها را می‌شکستند و همه‌جا را از زیر پرچم خود درمی‌آوردند، از این غارت و چپاول سیستماتیک و دیپلماتیک به مراتب بهتر بود، زیرا تا حدی مردم غارت‌زده از مزایای رعیت بودن دولت فاتح بهره‌مند می‌شدند.

 

این غارتگران جدید، قسمت اعظم جهان را در طول چند قرن، زیر سلطه خود گرفته‌اند و بدون اینکه مردم غارت‌زده از مزایای تابعیت دولت‌های استعمارگر استفاده کنند، همه‌ دار و ندارشان به یغما رفته است. انگلستان، رب‌النوع استعمار، ده‌ها و گاهی صد‌ها سال از سرزمین‌های برمودا، ایرلند شمالی و جنوبی، هندوراس انگلیس، جزایر باهاماس، جزیره گرینلند، جبل‌الطارق گرفته تا شیخ‌نشین‌های خلیج‌فارس، حجاز، یمن و ده‌ها سرزمین دیگر را میدان ترک‌تازی یا به تعبیر بهتر اروپایی تازی خود قرار داده است. از این سرزمین‌های وسیع و پهناور و جزایر پر ثروت عقب نگه داشته شده، میلیارد‌ها میلیارد لیره ثروت، به غارت و چپاول برده و می‌برد. سال‌های متمادی تمام وسایل حمل و نقل زمینی، دریایی و هوایی انگلستان از این کشور‌ها تامین می‌شود. از نفت، الماس، طلا، نقره، پلاتین و سرب گرفته تا پنبه، برنج، نیشکر و... را به طرف اروپای به اصطلاح متمدن! حمل می‌کردند و می‌کنند و در مقابل، به کشورهای مستعمره رسمی هیچ نمی‌دادند و به کشورهای ظاهرا مستقل، از قبیل ایران، عراق، ترکیه، پاکستان، حجاز، یمن و... داروهای کهنه بی‌خاصیت یا مضر، اسلحه‌های از رده خارج شده، نایلون، سیگار، مواد مخدر، شراب، کنسرو و اجناس کهنه و مستعمل که هر روز احتیاج به ابزار و اسباب یدکی گران‌قیمت داشته باشد، تحویل می‌دادند و می‌دهند. فرانسه استعمارگر و افسون کار هم سال‌ها و گاهی قرن‌ها سرزمین‌های پهناور الجزایر، ماداگاسکار، آفریقای غربی، مالایا، آفریقای اکواتری، گابن، سومالی فرانسه، جزایر کمورو، رونین، گادلوب مارتینگ، جزایر سنت‌پروکلن، گینه فرانسه، پولینزی، جزیره پنس، مجمع الجزایر والیس، جزایر سویالتی، جزایر هولون، فوتونا، متصرفات قطب جنوب، کامبوج، کامرون، ویتنام، موناکو، سار، هائیتی، توگو، تونس، حبشه، لیبی، مراکش و ده‌ها کشور دیگر را غارت و چپاول کرده و مثل همکار استعماری خود انگلیس، هستیشان را به تاراج برده و می‌برد.

 

پرتغال حیله‌باز و استعمارگر هم در مناطق جزایر دماغه رود، گینه پرتغال، جزایر سان‌توم، جزایر پرینسیب، آنگولا، موزامبیک، گوا، دامایو، دیو، ماکائو، تیمور پرتغال و... دست‌کمی از همکاران خود در یغما و تاراج و ظلم و ستم و جنایت ندارد. جنایات بلژیک در کنگو و مستعمرات دیگر، کمتر از برادران استعمارگر او نیست. آمریکا که خود قرن‌ها زیر سلطه استعمار بریتانیا دست و پا می‌زد و پس از مبارزات فراوان استقلال‌طلبی، زنجیر اسارت را پاره کرد، وقتی به میدان رسید که حریفان، اغلب نقاط قابل استعمار را تصرف کرده بودند و جای خالی کم پیدا می‌شد. هر جا رفت با ماموران وزارت مستعمرات انگلستان و سایر غربی‌ها مواجه شد. این کشور هم بیکار ننشست و به فکر تجدید اسارت ملت‌هایی افتاد که با عمری مبارزه و به قیمت دادن خون عزیزان خود، تازه از زیر زنجیرهای گران استعمار بیرون آمده بودند و برای سر و سامان دادن به مملکت‌های ورشکسته و غارت‌زده خود در تکاپو بودند. با انعقاد پیمان‌های نظامی، عمرانی و سرمایه‌گذاری و با اعزام کار‌شناس و مستشار و... در این کشور‌ها جای پایی باز کرد و برای مبارزه با کمونیست‌ها و اخلال‌گران که اغلب خود مولود بدرفتاری‌ها و جنایات همین عمال استعمار غربی و نتیجه نارضایتی‌های ملت‌ها از دخالت‌های نابجای امپریالیسم است، در این سرزمین‌ها پایگاه نظامی برای خود درست کرد و ارتش‌های آن‌ها را که باید تنها مدافع منافع ملت باشند، در راه مصالح استعماری خود قبضه و استخدام کرد و رفته‌رفته با قبضه اقتصاد و سیاست، از نو ملت‌ها را به زنجیر کشید. استعمار سرخ هم، در این میان از نارضایتی عمومی معلول استعمار پلید غرب بهره‌برداری کرد و با ماسک فریبنده حمایت از مظلوم و گرفتن حق کارگر و شکستن سد قدرت قلدر‌ها به جان مردم افتاد و روی هم رفته روزگار ملت‌های ضعیف را تباه و سیاه کردند. این را هم تذکر دهم که منظورم از استعمار، تنها‌‌ همان شکل شناخته شده و به اصطلاح رسمی و قانونی آن نیست، بلکه نظرم به هر نوع اعمال نفوذ و بهره‌برداری و استثمار بیگانگان از کشورهای دیگر، خواه مستعمره رسمی و خواه تحت‌الحمایه و خواه ظاهرا مستقل است.

 

مقدمه خیلی سنگینی است. قبل از آن مطالعات زیادی انجام دادم. شرایط اکثر کشورهای استعمارزده را مطالعه کردم و دیدم که چه چیزی از آن‌ها می‌گرفتند و چه می‌دادند و چگونه رفتار می‌کردند و همه را در آن مقدمه آوردم. وقتی به دلیل شروع مبارزه، کار مکتب تشیع هم مشکل شد، کتاب فلسطین را منتشر کردیم. در تحلیل‌های آن زمان نقش مخرب دو عامل استبداد و استعمار برای من کاملا روشن بود که مثل دو لبه قیچی حقوق ملت‌ها را مصادره می‌کردند و فکر می‌کردم این دو عامل از مهم‌ترین عوامل مشکلات مردم، فقر، فلاکت، عقب‌افتادگی، تبعیض‌ها و زورگویی‌ها هستند حتی اعمال مستبدان را هم پای استعمار می‌گذاشتیم، چون استعمارگر‌ها می‌آمدند با این‌ها می‌ساختند و آن‌ها را تقویت و به کمک این‌ها غارت می‌کردند. این دو مساله ذهن مرا مشغول کرده بود. قبلا اشاره کردم که عقب‌افتادگی کشور را از کودکی حس کرده بودم و در منطقه خودمان (نوق رفسنجان) لمس کرده بودم که چقدر وضع مردم بد است. روستای ما تنها روستایی بود که بین ۶۰، ۷۰ روستای جلگه نوق دارای آب شیرین بود، آبی که مصرف می‌کردیم از مسیر چهار روستا عبور می‌کرد و همه امراض مسری در آن پیدا می‌شد. چون مردم در مسیر آب، هم لباس می‌شستند و هم آنجا آب‌تنی می‌کردند و این آبی بود که مصرف می‌کردیم. اکثر مردم در اثر‌‌ همان میکروب‌ها در مقابل انواع بیماری‌ها واکسینه شده بودند و عده‌ای هم می‌مردند. اوضاع این‌گونه بود. جاده نبود. حالت عقب‌افتادگی در کشور ملموس بود. با تحلیل‌هایم به اینجا رسیده بودم که استعمار و استبداد عامل این‌ها هستند و استعمار را در مقدمه کتاب «سرگذشت فلسطین یا کارنامه سیاه استعمار» بسیار برجسته دیدم. در تاریخ قرن اخیر، شاید سخت‌ترین صحنه‌ها را شما در دوران تکوّن اسراییل بتوانید پیدا کنید. وقتی کتاب را ترجمه می‌کردم، بسیار تحت تاثیر قرار می‌گرفتم. بار‌ها کتاب را زمین می‌گذاشتم و گریه می‌کردم و خودم را خالی می‌کردم و بعد دوباره شروع می‌کردم. حالت بدی را آنجا پیدا کرده بودم. استبداد را مخصوصا در دوران مبارزه با همه وجودمان تا سال ۴۵ لمس کرده بودیم. فکر می‌کردم، اگر بتوانیم با این دو مورد باید مبارزه کنیم.

 

 

چیزی که برای من جالب است این است که شما کتاب را تقدیم کرده‌اید به همه مسلمانانی که از انحطاط کشورهای اسلامی رنج می‌برند. غیر از این مواردی که گفتید و کامل برشمردید به علاوه عقب‌ماندگی‌ای که در کشور ایران حاکم بود، آیا عامل دیگری در تعریف انحطاط کشورهای اسلامی در ذهن شما وجود داشت که همین الان هم دارد. انحطاط کشورهای اسلامی از منظر شما یعنی چه؟

 

بله، وقتی که از استعمار صحبت می‌کنم، آن موقع شامل کشورهای آفریقایی و آمریکای لاتین و کشورهای اسلامی و تقریبا همه کشورهای منطقه ما می‌شد و عقب‌افتادگی آن‌ها را خوب لمس می‌کردم. گفتم که کارم مطبوعاتی بود. قضیه فلسطین یک نمونه خیلی روشن برای من بود. برایم قطعی بود که عامل همه این‌ها استبداد و استعمار است. اگر استبداد نبود مردم به فلاکت خودشان پی می‌بردند و قیام می‌کردند. استبداد مردم را مهار می‌کرد. در فضای امنی که برای استعمارگران ایجاد می‌کرد. آن‌ها هم هرچه می‌خواستند می‌دادند و هرچه می‌خواستند، می‌بردند.

 

 

شما به عنوان یک روحانی در سال ۱۳۴۶ این کتاب را منتشر کردید که قاطبه روحانیت در حوزه‌های علمیه، مشغول درس‌های حوزوی بودند. ولی ظاهرا از آن صف جدا شدید. دلیل این چه بود که شما غیر از کارهای عادی حوزه، کارهای بیشتری کردید. اینکه حوزه مطالعاتی شما عوض شده دلیلش چیست؟

 

در سالی که مکتب تشیع را راه انداختیم، یک سالی از انتشار مکتب اسلام می‌گذشت. البته آن را آقای شریعتمداری و دوستانشان راه انداخته بودند که به خاطر مواضعی که داشتند، خیلی مورد قبول ما نبود اما در آن موقع، در قم طلاب کمتر روزنامه می‌خواندند. حوزه، راه خودش را می‌رفت و سیاسی هم نبود، آیت‌الله العظمی بروجردی (ره) برای اینکه حوزه ضربه نخورد و مثل زمان‌های گذشته منهدم نشود، ملاحظه می‌کردند. حوزه سیاسی نبود؛ مگر افراد خاصی. من از آن فضا فاصله گرفتم و به اتفاق آقایان باهنر و صالحی کرمانی و مهدوی که اخیرا مرحوم شد، این کار را انجام دادیم و راه جدیدی در حوزه باز کردیم. اگر مجموعه مکتب تشیع را ببینید، سطح مقالات خیلی بالا و عالی بود و شخصیت‌های بزرگی هم برای ما مقاله می‌نوشتند. هم دانشگاهی و هم روحانی. فضای ذهنی ما با آنچه که در حوزه مرسوم بود یک مقدار فاصله گرفته بود و وارد مبارزه هم که شدیم، به دلیل مبارزه، دستگیر و شکنجه شدیم و هم به زور ما را به سربازخانه بردند و سربازی غیرقانونی رفتیم و بعد سرباز فراری شدیم. فضای آن زمان این‌گونه بود. در این فضا بعد از ترجمه کتاب کارنامه سیاه استعمار، به نوعی غیررسمی در عرصه حضور داشتم. چون وقتی سرباز فراری شدم، خیلی نمی‌توانستم علنی منبر بروم. از این‌رو سراغ تحقیق و نوشتن رفتم.

 

بعد از اینکه مقداری وضع ما عادی شد، دوباره یک گروه مخفی داشتیم که لو رفت و ما همراه عده‌ای از مدرسین قم که به نوعی همه مبارز بودیم، دوباره متواری شدیم. من و آیت‌الله خامنه‌ای از قم به تهران آمدیم. در تهران زندگی نیمه مخفی‌ای داشتیم. در این شرایط تحقیق و نوشتن برای ما مهم بود. در تحقیقات به کتاب میراث‌خوار استعمار نوشته مهدی بهار برخورد کردم. یک مقاله درباره امیرکبیر داشت. من از قبل، تا حدودی امیرکبیر را می‌شناختم. مقاله خیلی خوبی بود و تفکرم را تحت تاثیر قرار داد. بعد از آن در این مورد دنبال تحقیق رفتم. برای تحقیق به کتابخانه مجلس در بهارستان می‌رفتم که آن موقع خیلی خلوت بود و گاهی محققان به آنجا می‌رفتند. اسناد خوبی وجود داشت و هرچه می‌خواستم در آنجا پیدا می‌شد. تحقیق کردم و امیرکبیر را خوب شناختم. اینکه می‌گویید که چطور این انتخاب را کردم، علتش این بود که وقتی روی تاریخ زندگی امیرکبیر تحقیق کردم، فهمیدم که وی کارهای اساسی‌ای که کرده همان‌هایی است که اگر یک فرد مجتهد هم می‌خواست اسلام را پیاده کند،‌‌ همان اقدامات را می‌کرد. فرض کنید گاهی در مورد فرایض دینی مانند نماز، روزه و دعا و این موارد صحبت می‌کنیم که امیرکبیر این‌ها را هم داشت. ولی کار اساسی او این بود که سراغ مسایل اساسی رفت که در یک کشور اسلامی باید انجام شود. تعلیم علوم جدید از دستورات اولیه قرآن است. پیغمبر (ص) وقتی در یک شبه‌جزیره بی‌سواد کامل برگزیده شد تا مردم را عالم کند، قطع سلطه کفار و بیگانگان از وظایف عمده اسلامی است، آباد کردن زمین و محیط از وظایف اصلی حکومت اسلامی است، مبارزه با عوامل استبداد، زورگویی و ظلم از وظایف اصلی است. اقدامات سازنده امیرکبیر، از جمله شئون حکومت اسلامی است. ما هم اسلام را می‌شناختیم. آن موقع که این کتاب را می‌نوشتم، دوران تحصیل قم من تا سطح اجتهاد کامل شده بود و بعد از آن دیگر درس نرفتم و در تهران بودم. استنباط کردم کارهایی که کرده کارهای حقیقتا یک حاکم اسلامی است. متاسفانه کسانی که آن روز‌ها برای امیرکبیر می‌نوشتند به نوعی روشنفکرهایی مثل فریدون آدمیت و این‌ها بودند که خیلی نظر خوبی به مذهبی‌ها نداشتند. به گونه‌ای می‌نوشتند که گویی امیرکبیر با افکار مترقی‌ای که داشت برای نیروهای دینی مطلوب نبود. خیلی روشن بود که برداشت این‌گونه بود. علتش هم این بود که مذهبی‌ها بعد از مشروطه که آن گونه ضربه خوردند، یک مقدار ذهنیتشان از فضای سیاسی و حکومتی و این‌گونه انسان‌هایی که ترویج توسعه و ترقی می‌کنند، دور شد. فضای حوزه با امیرکبیر آشنا نبود. احساس کردم وظیفه‌ای که به عنوان یک طلبه آشنا به این مسایل دارم و ضرورتی برای حوزه می‌دیدم این است که کار را انجام بدهم. در کتاب هم نوشتم و این سوال جزو سوالاتی بود که از من می‌شد و من هم توضیح دادم.

 

 

این کتاب هیچ وقت به دست امام خمینی هم رسید؟

 

نمی‌دانم چون امام (ره) آن موقع تبعید بودند. امام بعد از قضیه کاپیتولاسیون تبعید شدند اما کتاب فلسطین را وقتی منتشر کردم، امام دیدند، خیلی روی آن تکیه کردند. در جلسه علما که هفتگی بود، مطرح کردند و با اصرار و تاکیدات امام، مساله فلسطین در مبارزات آمد.

 

 

جناب آقای هاشمی، بعد از انتشار این کتاب نسبت و فاصله شما با نیروهای ملی و روشنفکران تغییر ‌کرد؟ آیا به این نیرو‌ها نزدیک‌تر شدید؟ تغییری در فاصله نیروهای ملی و نهاد روحانیت و روشنفکر‌ها به وجود آمد؟

 

قبل از اینکه این کتاب را بنویسم، این ارتباط وجود داشت. چون مبارزه از سال ۴۰ شروع شد و در آن موقع نیروهای دانشگاهی مثل نهضت آزادی و بخشی از جبهه ملی که هنوز مبارزه می‌کردند و حتی توده‌ای و این‌ها که بودند، بی‌ارتباط نبودیم. نقطه مشترک ما مبارزه با رژیم و همچنین استعمار بود. از این‌رو لازم نبود که چنین کتابی بنویسیم که عکس‌العمل داشته باشد ولی کتاب جای خودش را زود باز کرد.

 

 

یعنی از آن استقبال شد؟

 

خیلی استقبال شد و چون حق طبع محفوظ نشده بود تا امروز ده‌ها چاپ خورد. هر کس خواسته چاپ و منتشر کرده است. کتاب در جلسات مطرح می‌شد. جلسات آن موقع در گروه‌های ۱۰ نفری، مخفی و غیررسمی به عنوان مراسم روضه‌خوانی و مجالس قرآن، بین گروه‌های سیاسی انجام می‌شد که این کتاب متن درسی آن‌ها شده بود. همان‌طور که قبلا هم فلسطین متن درسی شده بود.

 

 

شما در کتاب از دو الگوی ضد استعماری و ضد استبدادی نوشته‌اید و الان در فرمایش‌های شما هم بود. از دوره ۱۳۴۰ و اوج‌گیری مبارزات انقلاب اسلامی تا پیروزی انقلاب و بعد از آن، که به هر حال شما در ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی نقش‌های زیادی داشتید، از این دو الگو چقدر برای رفتار سیاسی - اجتماعی خودتان بهره گرفتید؟

 

گفتم من قبلا آن تفکرات را داشتم که به امیرکبیر رسیدم و ایشان را مصداق خوبی برای یک نمونه مناسب برای کشورهای جهان سوم دیدم. این‌طور نبود که بخواهد برای من الگو باشد. من این تفکر را از پیش داشتم. یعنی به اندازه کافی هم از استعمار متنفر بودم و به موضوع سازندگی هم از جوانی علاقه‌مند بودم، چون می‌دیدم چه بر سر بخش‌های عمده کشور آمده است؟ نیاز به سازندگی و این‌گونه مسایل حتی مربوط به زندگی قبل از کتاب است. حتی قبل از پیروزی انقلاب، سخنرانی‌ها و جلسات مهم من معطوف به همین مسایل سیاسی، اجتماعی و توسعه کشور و جهان اسلام بود. این‌طور نیست که با این تالیف تفاوت زیادی کرده باشم. برای مکنونات ذهنی خودم مصداق خوبی پیدا کردم که آن امیرکبیر بود و آن‌ها را با وضع امیرکبیر منطبق کردم و نوشتم.

 

 

شما تلاش کردید بعد از انقلاب هم این دو الگو را همیشه حفظ کنید؟

 

هنوز هم همین‌طور فکر می‌کنم. این روحیه‌ نه به دلیل اینکه امیرکبیر را نوشتم، بلکه از اوایل پیروزی انقلاب دنبال توسعه بودیم. خاطرم هست اوایل انقلاب که همه کار‌ها تعطیل شده بود و سرمایه‌گذار‌ها رفته بودند و دولت انقلابی شکل نگرفته بود و فقط جوان‌های انقلابی و مبارز بودند، در واقع همه چیز تعطیل شده بود روزی با آیت‌الله موسوی اردبیلی به خیابان می‌آمدیم. برای اولین بار دیدیم که روی یکی از ساختمان‌های نیمه‌تمام، کار را شروع کرده‌اند. کلی خوشحال شدیم که پس از انقلاب ساخت‌و‌ساز در کشور شروع شده است. همین آرزو را برای انقلاب داشتم. منتها در جنگ مجال پرداختن به سازندگی وجود نداشت. به محض اینکه دفاع مقدس تمام شد اولین کاری که آغاز کردیم و تاکید و خواست امام هم بود، سیاست سازندگی و بازسازی را نوشتیم و با تایید امام (ره) به طرف این بخش رفتیم.

 

 

در افکار عمومی خصوصا در سال‌های بعد از ریاست‌جمهوری شما - به استثنای سال‌های اول دوره اصلاحات- خیلی‌ها نظر و دیدگاه‌شان این بود که می‌گفتند آقای هاشمی امیرکبیر دوران معاصر ایران هست یا می‌خواسته باشد. جناب آقای هاشمی، من با توجه به سعه‌صدری که از شما سراغ دارم می‌خواهم یک سوال را خیلی شفاف پاسخ بدهید. شما خودتان درباره این موضوع و این دیدگاه نسبت به خودتان چه نظری دارید؟ آیا می‌خواستید امیرکبیر دوران معاصر باشید؟

 

همان‌طوری که می‌دانید عمر صدراعظمی امیرکبیر حدود سه سال بود و کارش را شروع کرد، آن همه سلطه اجانب و نفوذ سفارتخانه‌ها و وضع بد دربار و هزار فامیل و این‌ها خیلی به وی میدان نداد. یک نمونه‌هایی از کار را در همه بخش‌ها امیرکبیر آغاز کرد. شرایط بعد از دفاع مقدس ایجاب می‌کرد که در آن زمان ده‌ها برابر از آنچه که امیرکبیر توانست به سراغ آن برود، انجام شود. کشور در همه زمینه‌های زیربنایی عقب بود و باید به همه آن‌ها می‌پرداختیم که پرداختیم. خیلی موارد روبنایی یا خرابی‌های جنگ، حقیقتا‌ برای کشور کشنده بود. غرب و جنوب کشور منهدم شده بود. به علاوه عقب‌افتادگی ناشی از رژیم طاغوت را هم داشتیم. فکر می‌کنم امیرکبیر در یک فرصت کوتاهی در آن شرایط، کارهای خوبی شروع کرد. مثلا با همه همتی که کرد دارالفنون را تازه داشت تاسیس می‌کرد، وقتی که ایشان مغضوب شد و در حال تبعید بود، اتریشی‌هایی را که برای آموزش دعوت کرده بود به ایران آمده بودند. نگران این بود که این‌ها می‌آیند و به آن‌ها بی‌احترامی می‌شود. بسیاری از کار‌ها در حال شکل دادن بود. اما شرایط بعد از انقلاب این‌گونه نبود. وقتی بعد از انقلاب کار را شروع کردیم دانشگاه‌های بزرگ از زمان طاغوت در ایران بود و بالاخره موارد دیگری هم بود. بسیاری از اقدامات وی به عمر سیاسی‌اش کفاف نداد و بعد از وی ساخته شد. ساخت سلاح برای قدرت نظامی خیلی محدود بود. قورخانه‌ای داشتند که گاهی چند تا توپ می‌ساختند و امثال این‌ها. اصلا قابل مقایسه با وضعیت بعد از انقلاب نبود. اما مبنای کار و شیوه کار امیرکبیر نشان می‌داد که اگر به او فرصت می‌دادند به همه این‌ها در‌‌ همان زمان شبیه ژاپن می‌رسید. دوران امیرکبیر و آغاز توسعه ژاپنی‌ها با هم مقارن بود. ژاپنی‌ها متوقف نشدند. اما ما متوقف شدیم. فکر می‌کنم شرایط ایران هم بهتر از ژاپن بود. ایران خیلی چیز‌ها داشت.

 

 

در مورد اتفاقات بعد از عزل امیرکبیر و کشته شدن فجیع‌اش در حمام فین و علت آنچه فکر می‌کنید؟

 

بعد از عزل و شهادت امیرکبیر، ناصرالدین شاه آنچنان دچار مشکل شده بود که در اواخر در نامه‌ای به مظفرالدین شاه نوشت: قدر انسان خوب را بدان من ۴۰ سال است بعد از امیر خواستم از چوب آدم بتراشم نتوانستم. (کتاب آگهی شهان نوشته میرزا حسن‌خان انصاری)

 

علیخان حاجب‌الدوله برای اجرای فرمان قتل امیرکبیر به فین کاشان رفت و با ترفندی امیر را که معمولا همراهی همسر باوفای خود عزت‌الدوله را داشت، از او جدا کردند و در حمام فین قاتل حکم قتل را ابلاغ کرد و با پررویی تمام همه خواسته‌های امیر را رد کرد. انتخاب نحوه مرگ را به خود امیر واگذار کرد. امیر از جا بلند شد و غسل کرد. آمد وسط گرمخانه نشست و به حاجب‌الدوله گفت «همین قدر بدان این پادشاه نادان مملکت ایران را از دست خواهد داد.» و قاتل با پررویی جواب داد: «صلاح مملکت خویش خسروان دانند.»

 

فرهاد میرزا در کتاب زنبیل، تاریخ شهادت امیرکبیر را در چهار جمله به حساب ابجد درآورده است:

جمله اول: «کو امیر نظام»

جمله دوم: «خدمت کرد»

جمله سوم: «هجدهم مه ربیع‌الاول مقتول گردید.»

و جمله چهارم: «مرد بزرگی تمام شد» که با حساب ابجد می‌شود: ۱۲۶۸.

 

 

ما یک مساله دیگر داریم و آن مردم این جامعه هستند. درست است زمان امیرکبیر با زمانی که شما در ساختار جمهوری اسلامی به مسوولیت رسیدید تفاوت‌های زیادی وجود داشت؛ این را من می‌پذیرم و همه می‌پذیرند، ولی برخی جامعه‌شناسان طراز اول ایران نظرشان این است که جامعه ایران، جامعه‌ای نخبه‌کش است. ظاهرا می‌گویند مردم هنوز باور‌هایشان تکامل پیدا نکرده. شما وقتی که کار را در ایران دست گرفتید به عنوان کسی که تلاش می‌کرد حاکمیت تکنوکراتیک ایجاد کند و یک انقلاب اقتصادی و صنعتی در مملکت راه بیندازد. درباره مردم چه فکر می‌کردید؟

 

در انقلاب اسلامی مردم محور حرکت و مبارزه بودند و واقعا خیلی استقبال می‌کردند. وقتی یک مدرسه می‌ساختیم یا یک اقدام کشاورزی یا صنعتی و اقتصادی و از این کار‌ها در شهرستان می‌کردیم، کلی استقبال می‌کردند و واقعا تشکر می‌کردند. در اجتماعاتی هم که می‌رفتیم، خودش را نشان می‌داد. مردم مایه امید هستند. ولی احساس می‌کردم، ممکن است بعد از این دوره برخی اقداماتی که در ذهن داشتم، انجام نشود و مسایل دیگری در کشور اولویت پیدا کند. پس خیلی مشتاق بودم که کارهای بزرگی را که در ذهن داشتم اگر فرصت نمی‌کنم تمام کنم لااقل آن را شروع کنم که بعدا ادامه پیدا کند که البته هنوز هم بعد از بیست و چند سال که گذشته و حتی در دوره اخیر، نتوانسته‌اند بعضی موارد مهم را تمام کنند. مایل بودم چیزی را از قلم نیندازم. لااقل در حد شروع یا در حد مطالعه پرونده‌اش را درست می‌کردم.

 

 

پس شما مردم و در واقع جامعه را مانع اصلاحات و توسعه نمی‌دیدید. پس این توسعه از بالا مانع دارد؟

 

قاطبه مردم ما بسیار وفادار هستند و آثار و برکات اقدامات زیربنایی دیر بازده را درک می‌کنند. ولی آن موقع شاید انتظار بعضی‌ها این بود که به اقدامات روبنایی و روزمره بپردازیم. برای نمونه سد ۱۵ خرداد قم را که ساختیم و منابعی را صرف کردیم، گاهی انتقاد می‌کردند و می‌گفتند که مثلا فلان چیز‌گران و چرا این‌گونه می‌باشد و چرا تورم است. من سخنرانی‌ای که در سد کردم، گفتم که ما ۱۴ میلیارد تومان در اینجا خرج کردیم. شما بگویید اگر من یک میلیارد برای منطقه، روغن نباتی و چیزهای دیگر می‌خریدم و می‌آوردم شاید برخی انتقادات نبود ولی وظیفه خود می‌دانم که آینده کشور را درست کنم، یعنی باید فکری برای آینده می‌کردم و در کنار امور روزمره موارد بلندمدت را مدنظر داشته باشیم. گرفتن و خوردن که جواب نمی‌دهد. باید می‌ساختیم تا علاوه بر نسل فعلی، آیندگان نیز بهره ببرند. اگر شما سخنرانی‌های من را گوش کنید، معمولا این انتقاد بود. در مجلس و گاهی هم در محافل قم که نزد روحانیون می‌رفتیم آن‌ها می‌گفتند کمی بیشتر برای مردم امکانات رفاهی تهیه شود. می‌گفتم که ما، به اندازه نیاز می‌آوریم اما بگذارید که کارهایی برای آینده انجام شود.

 

 

شما اساسا ایران را یک کشور کم توسعه‌یافته می‌دانید یا نه؟

 

بله. نسبت به استعدادی که ایران دارد، باید بگوییم ما در حال توسعه هستیم، اما با کشورهای توسعه‌یافته هنوز خیلی فاصله داریم. ایران کشوری دارای منابع غنی است. زمانی در خصوص امکانات کشورهای دنیا مطالعه می‌کردم، دو، سه کشور به نظرم رسید که به اندازه ایران دارای یک مجموعه امکانات طبیعی مناسب برای توسعه هستند. فکر کنم روسیه، آمریکا و سومی هم کانادا یا کشور دیگری بود. ایران خیلی ظرفیت دارد. ما دارای یک کلکسیون از معادن دنیا هستیم؛ از معادن بسیار قیمتی گرفته تا معادن مصرفی مثل شن و ماسه. چهار فصل در کشورمان با این وسعت وجود دارد که هر فصلی در منطقه‌ای مثل یک کشور جدا با آب و هوایی خاص عمل می‌کند. دو طرف ما دریاست. چهارراه دنیا هستیم؛ از شمال و جنوب و شرق و غرب، اگر ما استفاده می‌کردیم. یکی از غصه‌هایی که الان می‌خورم و نگذاشتند این بود که ما می‌توانستیم مسیر تبادل خطوط لوله نفت و گاز دنیا باشیم. از شرق به غرب و از شمال به جنوب می‌توانیم محل عبور فیبرهای نوری باشیم. از چهار طرف می‌توانیم دالان و مسیر هوایی باشیم. عبور هواپیما‌ها از فضای مناسب ایران یکی از پرسود‌ترین موارد است. همان‌طور که ما اینجا نشستیم، می‌توانیم سه چهار طبقه هوایی را تعریف کنیم که هواپیما‌ها در چهار ردیف عبور کنند و هر چه عبور می‌کنند باید لحظه به لحظه ارز تحویل ما دهند. می‌توانیم فرودگاه‌هایی داشته باشیم که همه هواپیما‌ها برای سوخت‌گیری و مسافر توقف کنند. کشور ما استعداد خیلی زیادی دارد. فکر می‌کنم بیش از این ظرفیت‌هایی که در تصور ماست، امکانات وجود دارد و می‌توانیم یکی از بهترین کشورهای دنیا باشیم؛ با این ظرفیت، وسعت و جمعیت کم و با منابع طبیعی و ‌گران‌قیمت، گاز و نفت.

 

 

می‌خواهم به همین نکته اشاره کنم، طبعا کشور ما و مردم استعداد زیادی دارند ولی همیشه با مشکل مواجه بودیم و انگار چرخ این توسعه، یک جایی لنگ بوده است. شما مانع تاریخی توسعه و اصلاحات را در ایران چه می‌بینید، به عنوان کسی که سال‌ها دست‌اندرکار بودید و سال‌های قبل‌تر از آن هم در این مسیر مبارزه کرده‌اید؟

 

در گذشته اشاره کردم که مانع آن، استعمار و استبداد بود، البته ایران هیچ وقت مستعمره رسمی نبوده ولی چند قرن گرفتار سلطه و نفوذ استعمارگران بوده است. استعمار نمی‌خواست ایران در رشته‌هایی مستقل باشد، می‌خواست که وابسته بماند. مواد خام بگیرند و مواد ساخته شده با ده‌ها برابر قیمت به ما بفروشند و ما را هم وابسته کنند. در انقلاب این‌گونه نبود. اول ۱۰سال جنگ و شلوغی داشتیم که نمی‌شد کاری کنیم. وقتی فرصت برای بازسازی پیدا شد یک مشکل ما جهانی بود، برای اینکه بعد از انقلاب روابط ما با اکثر کشور‌ها بد بود تحریم و بایکوت بودیم. یک فاز، کارهای اساسی ما این بود که روابط با دنیا را عنوانش من تنش‌زدایی گذاشتم و اعلام کردم ما نمی‌خواهیم دشمن‌تراشی کنیم. اعلام این شعار و رفتار مناسب، رابطه ما با دنیا را نسبتا خوب کرد. به ما وام ارزان و تکنولوژی می‌دادند. درآمد نفت کشور بعد از جنگ هفت تا هشت میلیارد دلار بود. با اعتباراتی که برای طرح‌ها از کشورهای مختلف می‌گرفتیم، آن‌ها را می‌ساختیم و سپس از محل درآمد طرح‌ها بدهی‌ها را می‌دادیم و گاهی هم مشکلاتی پیش می‌آمد و نمی‌توانستیم پرداخت کنیم و تجدید می‌کردیم. ما شرایط را خیلی زود و با عجله مساعد کردیم. امام (ره) هم کمک کردند. چون سیاست بازسازی و سازندگی را امام دستور دادند و ما آماده کردیم و ایشان تایید کردند و سیاست کلی نظام شد. برنامه هم نداشتیم. اولین برنامه در دولت سازندگی تصویب شد. قبلش برنامه‌ای در مجلس آمده بود ولی در زمان جنگ نمی‌شد به برنامه‌های درازمدت برسیم. بنابراین برنامه‌ریزی و کار شروع شد. فضای کاری کشور خیلی خوب بود. پس از بازگشت رزمندگان از جنگ آمار بیکاری واقعا کشنده بود. رسمی می‌گفتند که ۱۶ درصد بیکار داریم. آن‌هایی هم که کار می‌کردند دو، سه ساعت بیشتر نمی‌توانستند چون برق و سوخت و گاز و مواد نبود که کار کنند. واقعا همه کشور را میدان کار کردیم. ۱۶ درصد بیکاری را در ظرف هشت سال به ۹ درصد رساندیم. سالی یک درصد بیکاری کم شد؛ با وجود رشد سریع جمعیت و با اینکه نیروهای جنگ هم آزاد شده بودند و بازگشته و دنبال کار بودند. بنای خوبی آن موقع پایه‌ریزی شد. هم روابط خارجی ما به ما کمک کرد و هم نیاز داخلی و دوستان خوبی نیز در دولت داشتیم که با ما خیلی خوب کار می‌کردند.

 

 

می‌خواهم یک کم به بعد‌تر از این ماجرا بپردازیم، دورانی که شما در رأس دولت بود

کلید واژه ها: هاشمی رفسنجانیامیرکبیر


نظر شما :