روایت توصیفی ـ تحلیلی آیت‌الله موسوی خوئینی‌ها از تسخیر سفارت آمریکا

متن کامل سخنرانی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران
۲۸ آبان ۱۳۹۰ | ۱۹:۱۴ کد : ۷۳۷۷ ناگفته‌های تسخیر سفارت آمریکا
به سیداحمد خمینی گفتم اگر امام اصل این کار را نادرست می‌دانند همین حالا جواب دهید و اینها می‌روند بیرون...گفتند اشغال لانه کار شوروی‌هاست، کار کمونیست‌هاست و فلانی ـ بنده ـ این روحانی سرخ در مسکو تحصیل کرده... تا دیروز می‌گفتند کار شوروی‌ها بوده، امروز می‌گویند کار خود امریکایی‌هاست!...مسعود رجوی و موسی خیابانی چندین ساعت پشت سفارت ماندند و ما راهشان ندادیم...دولت مصدق یک دولت با نفوذ، تاثیرگذار، ملی و مردمی بود.
روایت توصیفی ـ تحلیلی آیت‌الله موسوی خوئینی‌ها از تسخیر سفارت آمریکا
User Image

نویسنده : متن کامل سخنرانی در جمع دانشجویان دانشگاه تهران

مطالب بیشتر
تاریخ ایرانی: آیت‌الله سیدمحمد موسوی خوئینی‌ها، رابط دانشجویان پیرو خط امام با بنیانگذار انقلاب، نهم آذر سال گذشته (۸۹) در نشستی با دانشجویان دانشگاه تهران و چند دانشگاه دیگر، واقعه اشغال سفارت آمریکا را با بیانی توصیفی ـ تحلیلی روایت کرد. آنچه در پی می‌آید متن کامل سخنان خوئینی‌ها است که به تازگی در سالروز ۱۳ آبان در سایت شخصی وی «آهنگ راه» منتشر شده است:

 

***

 

تشریح اجمالی عملکرد دولت امریکا از سال ۱۳۳۲ تا سال ۱۳۵۸

 

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین وصل الله علی سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی اعدائهم اجمعین.

 

ابتدا سپاسگزارم از عزیزان، دانشجویان که با درخواستتان و همچنین حضورتان در اینجا که قبول زحمت کردید باعث شدید فردی مثل من، ساکت و آرام را، به حرف وادار کنید. و من به دو دلیل پذیرفتم در خدمت عزیزان باشم. یکی اینکه احساس کردم نسل شما ـ گمان می‌کنم تقریبا همه ـ در زمان اشغال لانه متولد نشده بودید، چون بیش از سی سال است که از آن قضیه می‌گذرد، و در بین شما سی ساله گمان نمی‌کنم باشد. برای نسلی مثل شما که آن موقع نبوده‌اید، ضروری است که بشنوید درباره یک واقعه‌ای که از زمان وقوعش تا امروز، ذهن‌ها را مشغول به خود کرده ـ یا به صورت اثباتی و تاییدی و یا به صورت نفی و رد ـ به هر حال ذهن‌ها هنوز مشغول با این حادثه است و هنوز سوال دارد و هنوز به تاریخ نپیوسته است. حالا این سوالات یا به دلیل اصل آن حادثه است یا به دلیل وقایعی است که بعد آن حادثه رخ داده است، به خصوص حوادث پس از رحلت حضرت امام (قدس سره) و به ویژه در این سال‌های اخیر؛ این حوادث قطعا در پیدایش بسیاری از این سوال‌ها موثر بوده است؛ حداقل ذهن‌ها را بیشتر درگیر کرده است و این، مشکل را هم برای امثال من تشدید کرده چون امروز اقناع اذهانی که با مسائل روز کشور مواجه‌اند بسیار مشکل‌تر است تا ده سال پیش و تا بیست سال قبل و اساسا این سوال‌ها هرچه می‌گذریم و وقایعی رخ می‌دهد که من هم در اعتراض به آن وقایع مثل شما هستم این سوال‌ها بیشتر می‌شود. یک دلیلش این بود، فکر کردم به هر حال شما از بعضی از فرزندان من هم شاید سنتان کمتر است و شاید خداوند راضی باشد که منِ ساکت هم به حرف بیایم و این واقعه را یک بار دیگر با هم بازخوانی و مرور کنیم و شما هم از زبان کسی که شاهد زنده حادثه بوده برای آیندگان نقل کنید.

 

نکته دوم هم که سبب شد من بپذیرم این مزاحمت را! تحریفاتی است که رخ داده و رخ می‌دهد و از این پس هم بیشتر خواهد شد. هرکسی با یک غرضی گوشه‌ای از این حادثه را آنگونه که می‌خواهد روایت می‌کند و نه آنگونه که اتفاق افتاده است، و شگفت‌انگیز این است که این تحریف‌کننده‌های به ویژه امروزی هیچ فکر نمی‌کنند که این زمان با زمان قاجار فرق کرده، تحریف تاریخ در آن زمان خیلی آسان‌تر بود، اما اینها مثل اینکه هنوز متعلق به عهد قجرند؛ یعنی هیچ فکر نمی‌کنند حوادثی که در رسانه‌های مختلف داخل و جهان ثبت شده، جزئیاتش ثبت شده، قطعه به قطعه حادثه، هم تصویری ضبط شده، هم گفتاری ضبط شده، با وجود یک چنین اسناد متقن تاریخی چگونه به خودشان اجازه می‌دهند که حتی وقوع حادثه را هم به نحوی تحریف کنند و امروز آنقدر بی‌پروا تحریف تاریخ می‌کنند، که انسان فکر می‌کند اینها نمی‌دانند ما در چه دنیایی زندگی می‌کنیم، دروغ گفتن هم آخر یک هنری می‌خواهد، همین‌طور هرکس دهان خود را باز کند و برخلاف واقعیات بگوید و هیچ فکر نکند که ساعتی دیگر معلوم می‌شود دروغ است، یک روز دیگر معلوم می‌شود دروغ است، اصلا برایشان اهمیتی ندارد که بعدا معلوم بشود دروغ بوده و سر تا پا کذب محض بوده و تحریف کرده‌اند؛ من احساس کردم که به این دلیل هم شاید مفید باشد که این واقعه را برای شما عرض کنم؛ البته این مشکل، یعنی مشکل تحریف تاریخ در ارتباط با اصل انقلاب و حوادث اصل انقلاب هم دارد رخ می‌دهد، هم در ارتباط با حوادث پیش از پیروزی انقلاب و هم حوادث پس از پیروزی انقلاب؛ که آنها باشد برای فرصت‌های دیگری، اگر خدا خواست و زنده بودم.

 

در رابطه با مساله اشغال لانه و تصرف سفارت امریکا توسط «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» (که خودشان را در اولین بیانیه به این نام نامیدند؛) اگر شما مقداری حوصله نکنید که من شرایط زمانی و فضای سیاسی و اجتماعی کشور را در آن مقطع و کمی قبل‌تر توضیح دهم، خیلی روشن نخواهد شد که چرا عده‌ای تصمیم گرفتند کاری بکنند که قاعدتا به حسب عرف کاری مقبول و پسندیده نبوده است؟! و اگر کاری بوده است به حسب عرف ناپسند، چطور یک ملت با همه وسعتش از این حرکت آنگونه گسترده و عمیق حمایت کرده است؟! آیا می‌شود ما درباره ملت ایران این تصور را بکنیم که از یک کار ناپسند، کاری برخلاف موازین عقلایی عالم، در این حد مردم از آن کار حمایت کرده‌اند؛ پس باید دید چه دلیلی داشته است؟ چه زمینه‌هایی بوده است؟ چه فضایی وجود داشته است؟ مردم ایران چه ذهنیتی داشته‌اند و چه چیزی در حافظه تاریخی مردم ایران بوده است که همه آنها زمینه‌ساز پذیرش یک چنین حرکتی شد؟

 

خب من در ارتباط با این قضیه چون مربوط به امریکاست برمی‌گردم به اولین مقطع تاریخی که ایران خاطره بسیار تلخی از رفتار دولت امریکا داشته است؛ یعنی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲؛ قبل از این تاریخ هم مسائلی بوده است، اما آن چیزی که کاملا در حافظه مردم ایران باقی مانده است و همیشه آنها را رنج داده است، کودتای ۲۸ مرداد سال ۳۲ است که یک دولت خارجی در داخل ایران دست به کودتایی می‌زند، یک دولت ملی و مردمی و قانونی را سرنگون می‌کند، این خیلی متفاوت است با اینکه در داخل یک کشوری مابین گروه‌ها و دسته‌جات سیاسی اختلافی باشد، یک گروه سیاسی، حال چه با یک حرکت مسالمت‌آمیز، چه با یک اقدام مسلحانه بالاخره دولتی را سرنگون کنند، در داخل یک کشور در درون یک خانواده‌ای یک همچنین اتفاقی افتاده باشد، اما از خارج مرز‌ها، یک کشور دیگر، یک دولت دیگر بیاید دخالت کند، یک دولت قانونی را که مورد حمایت یک ملت بوده است، و من در آن سال در حدود ده ـ دوازده ساله بودم، خودم یک عنصر سیاسی اثرگذار نبودم، اما کاملا در قضایای سیاسی آن زمان بودم و بیگانه نبودم، البته من آن موقع دانشجو نبودم، دبستانی بودم، اما در‌‌ همان زمان یک تحرکاتی هم داشتم، مثل بسیاری از دانش‌آموزان آن زمان و دولت دکتر مصدق بسیار بسیار مورد حمایت مردم بود، عمیقا در درون دل‌ها، خانواده‌ها، محافل و مجالس یک دولت با نفوذ، تاثیرگذار، ملی و مردمی بود و به هر حال مردم به آن دولت با همه وجود علاقه‌مند بودند و به هر حال یک ملتی دولتی را می‌خواهند، حال این دولت به نفع ایران کار می‌کند یا نمی‌کند، این دیگر ربطی به خارج ندارد، این به خود مردم یک کشور و یک ملت مربوط است، خب می‌آید کودتا می‌کند و یک چنین دولتی را ساقط می‌کند، بعد هم یک فردی که از خشم ملت ایران فرار کرده است، یعنی محمدرضا شاه، او را مجددا بر می‌گرداند به ایران؛ خب این حرکات و این اقدامات چقدر تاثیر منفی در ذهن جامعه دارد و چقدر روحیه‌ها و قلب‌ها و دل‌ها را آزرده می‌کند و از یک کشوری، از یک دولتی متنفر می‌کند، شاه را مجددا برگرداندند به ایران، او را مجددا به تخت سلطنت نشاندند، آن هم یک رژیم دیکتاتوری، یک سلطنت مطلقه که هیچ حق حیاتی برای هیچ فردی در داخل کشور قائل نیست. حال اگر فرض کنیم به جای دکتر مصدق کسی می‌گذاشتند که به هر حال پنجاه درصد دکتر مصدق اعتقادی به مردم‌سالاری، به دموکراسی، به رأی مردم و حقوق ملت یک توجهی می‌داشت باز هم چیزی بود؛ اما کسی که کاملا ضد مردم و ضد آزادی است، و هیچ حقی برای هیچ‌کس قائل نیست، او را آورده‌اند دوباره بر اریکه سلطنت نشانده‌اند و هرروز هم بر دیکتاتوری‌اش افزود، با حمایت‌هایی که از شاه کردند آنچنان اطمینانی به او دادند که هیچ نگرانی از هر نوع سرکوب مردم ایران نداشت و با دست همین دولت امریکا، شاه در ایران یک سازمان امنیت و اطلاعات با همین نام، که به طور خلاصه ساواک گفته می‌شد، تاسیس کرد که واقعا یک سازمان امنیت و اطلاعات جهنمی بسیار وحشتناکی بود، یعنی آن کسانی که آن روزگار را دیدند و در زندان‌ها رفتار ماموران امنیت شاه را با مردم، جوان‌ها، با زنان و مردان دیده‌اند می‌فهمند که امریکایی‌ها چه ستمی به مردم ایران کرده‌اند؛ بعد از اینکه شاه را مسلط کردند، سازمان امنیت را هم تاسیس کردند و آموزش دادند توسط سی.آی.‌ای و توسط موساد، نیروهای زبده سازمان‌های جاسوسی امریکا و اسرائیل اینجا ماموران ساواک را آموزش می‌دادند، گاهی نیروهای ساواک را از اینجا می‌بردند اسرائیل، مدتی آنجا آموزش می‌دادند و برمی‌گرداندند.

 

با تسلط مجدد شاه بر ایران امریکایی‌ها شروع کردند به آمدن به ایران، گروه گروه آمدند به داخل ایران و بر همه مراکز قدرت تسلط پیدا کردند که این رقم تا عدد بیش از پنجاه هزار نفر رسید؛ یعنی مردم احساس می‌کردند که کشور ایران گویا یک کشور مستعمره است، یعنی اینجا را گویا امریکایی‌ها اداره می‌کنند، نه تنها دستور می‌دهند از خارج بلکه در داخل ایران امریکایی‌ها حضور دارند و در همه مراکز قدرت به عنوان مستشار و در حقیقت به عنوان دستوردهنده در همه امور ایران دخالت می‌کنند و بخش عظیمی از اینها در ارتش ایران بودند و داستان‌ها اتفاق افتاده است از تحقیر افراد عادی امریکایی نسبت به مقامات عالی ارتش ایران! یعنی تا این حد تحقیر می‌کردند، مردم را، ارتش را؛ و در درون دربار که در حقیقت همه تصمیمات شاه با نظر آنها بود و بدون نظر آنها شاه هیچ تصمیمی نمی‌گرفت. پس این هم خاطره‌ای بسیار تلخ و رنج‌آور در حافظه مردم ایران.

 

بعد از این مرحله تسلط شاه، ایران به طور وسیع یک پایگاه جاسوسی شد برای امریکایی‌ها در منطقه؛ به خصوص برای همسایه شمالی ما. اصلا من به ماهیت آن کشور در آن زمان کاری ندارم، اینکه کشور ما یعنی ایران پایگاهی بشود برای امریکایی‌ها تا از اینجا جاسوسی کنند و با نصب سیستم‌هایی تا اعماق کشور شوروی را کنترل کنند و طبعا نه در جهت منافع ایران، بلکه به خاطر منافع خودشان؛ این برای مردم ایران مساله بود.

 

 

کاپیتولاسیون؛ مصونیت قضایی مستشاران امریکایی

 

با حضور این چند ده هزار امریکایی تصمیم گرفتند قانونی را به تصویب برسانند بنام قانون کاپیتولاسیون یا مصونیت مستشاران امریکایی در ایران؛ یعنی امریکایی‌ها در ایران هر جنایتی کردند، هر اقدامی کردند که مجرمانه بود، در ایران کسی حق ندارد آنها را تحت تعقیب قرار بدهد، آنها باید بروند امریکا و در آنجا محاکمه بشوند، که امام در یک سخنرانی در رابطه با همین لایحه مصونیت مستشاران امریکایی یک سخنرانی بسیار پرشور ایراد کردند و گفتند که یعنی ما شدیم مستعمره امریکا! –اگر اشتباه نکنم تعبیر امام این بود: یعنی اگر یک سرباز امریکایی بالا‌ترین مقام ایران را با ماشین زیر بگیرد، یعنی عملی که هرکس در هر کشوری انجام دهد همان جا تحت تعقیب قرار می‌گیرد، اگر یک سرباز امریکایی –شاید امام تعبیر شاه را هم دارد ـ اگر یک سرباز امریکایی شاه ایران را زیر بگیرد، نباید در ایران تحت تعقیب قرار بگیرد، باید برود امریکا، آنجا محاکمه بشود؛ یعنی اهانت به یک ملت و تحقیر یک ملت بد‌تر از این چیزی نمی‌تواند باشد. قانون مصونیت مستشاران امریکایی را بردند در مجلس ایران و به تصویب رساندند که به دنبال همین اقدام بود که حسنعلی منصور که نخست‌وزیر بود و این لایحه را به مجلس برد توسط گروهی که از بقایای فدائیان اسلام بودند، محمد بخارایی بود و رضا هرندی و دو سه نفر دیگر، که ظاهرا ضارب محمد بخارایی است، ترور شد.

 

مطلب بعدی، می‌رسیم به زمان انقلاب؛ در روزهای انقلاب وقتی حادثه‌ای مثل حادثه ۱۷ شهریور در میدان شهدا رخ داد، فاجعه‌ای بوده است در آن روز که امام تعبیر فرمودند به جمعه سیاه؛ یعنی یک رفتاری که جز وحشی‌ها با مردم چنین رفتاری نمی‌کنند، رسما عده‌ای نظامی بیایند وسط خیابان، گویی که دو لشکر نظامی در برابر هم هستند؛ از یک طرف مردم، از زن و مرد و بچه و پیرمرد همه با دست خالی آمدند در خیابان و تظاهرات می‌کنند؛ حالا بگویید شعار می‌دهند علیه شاه، خب به هر حال آخرش اینست که شعار می‌دهند علیه شاه، در طرف مقابل این چه توحشی است که نظامی‌ها آرایش نظامی گرفتند و مردم را به رگبار بستند و خدا می‌داند در آن روز چقدر کشته شدند، تعداد کشته‌ها گفته می‌شود که بسیار بالا بوده است و من نمی‌دانم چقدر بوده اما همین قدر می‌دانم که این حادثه (علیرغم آنکه در آن ایام هر روز تظاهرات بود و هر روز هم تعدادی شهید می‌شدند، چه در تهران و چه در شهرستان‌ها) آنقدر سنگین بود که ناگهان یک بهت و سکوت سنگینی در سراسر ایران حاکم شد، همین مردمی که هر روز در خیابان‌ها بودند انگار همه را یک توقف و یک سکون و سکوت عجیبی فرا گرفت. الان درست یادم نیست که چند روز گذشت که امام یک بیانیه‌ای دادند در ارتباط با حادثه ۱۷ شهریور، جمعه سیاه، که دوباره روح تازه‌ای دمید و مردم را به راه انداخت؛ شاید این جمله امام در این بیانیه است که: ای کاش خمینی در کنار شما بود و کشته می‌شد. اینقدر آن حادثه سنگین بود حالا این اتفاق افتاده، رییس‌جمهور امریکا بلافاصله‌‌ همان شب یا فردا، تلفنی با شاه تماس می‌گیرد و به او اطمینان می‌دهد که ما از هرگونه اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می‌کنیم؛ شما ببینید در آن شرایط، مردمی که یک چنین مصیبت سنگینی بر آنها وارد شده، امریکا به جای اینکه به نوعی دلداری دهد و همدردی کند و اگر همدردی نمی‌کند، لااقل سکوت کند، اینقدر علنی و سریع از قاتل اعلام حمایت کند و این کار را به خصوص تایید کند و بگوید که ما از هر نوع اقدام شما برای برقراری نظم و آرامش حمایت می‌کنیم؛ اینها از آنگونه خاطراتی است که در ذهن و حافظه مردم باقی می‌ماند و این خاطرات از ۲۸ مرداد سال ۳۲ به بعد روی هم جمع شده است.

 

(اینها را چون من از حافظه‌ام استفاده می‌کنم اگر در جایی اشتباهی کردم شما بروید این اشتباه را رفع کنید و این اشتباه کوچک را یک وقت به حساب اشتباه کل روایت نگذارید.) الان درست به خاطرم نیست که در عید نوروز ۵۷ بود یا در جشن عید کریسمس قبل از نوروز سال ۵۷، اینجا را تردید دارم، به هر حال در یک جشن عیدی رییس‌جمهور امریکا در شرایطی که مردم ایران عزادارند، و در شهرهای مختلف هر روز در یک شهری جنازه جوان‌ها و شهدایشان روی دستشان و مردم مصیبت زده‌اند و دارند برای آزادی خودشان مبارزه می‌کنند، رییس‌جمهور یک کشوری بیاید اینجا و با کسی که از نظر مردم ایران قاتل است و مردم ایران این جنایات را به او منتسب می‌کنند، در مقابل چشم مردم ایران این جشن را با هم برگزار کنند، و به سلامتی هم بعضی کار‌ها را انجام دهند.

 

فکر می‌کنید که در روح و قلب مردم ایران این اتفاقات و اقدامات چه آثار مخرب و ویرانگری دارد؟ یعنی مردم ایران چه نگاهی به دولت امریکا پیدا می‌کنند؟! در سیزده آبان ۵۷، در خیابان، مقابل دانشگاه، مثل همه روزهای قبل تظاهرات بود، مردم بودند، مختلف بودند، اقشار مختلف، آن روز دانش‌آموزان –الآن درست در ذهن و حافظه‌ام نیست که چرا آن روز دانش‌آموزان آنجا اجتماع کرده بودند، یک مناسبتی داشته، حالا دعوت از طرف روحانیون یا از ناحیه گروه‌های دیگر بوده ـ و در روز ۱۳ آبان بچه‌های دبستانی یا دبیرستانی را به شکل بسیار فجیعی به رگبار بستند و کشتند، بعد وزارت خارجه امریکا بلافاصله در یک پیامی به شاه، مشابه پیام‌های قبلی، از هر نوع اقدام نظامیان ایران برای برقراری نظم اعلام حمایت کرد. شما فکر کنید که یک عده دانش‌آموز، یعنی بچه‌هایی در سنین ده تا پانزده ساله، کشته بشوند، خانواده‌های اینها عزادار، مردمی که حادثه را دیدند عزادار، مردمی که خبر را در سراسر کشور شنیدند عزادار، بعد هم بلافاصله اعلام حمایت وزارت خارجه امریکا از یک رژیمی که دست به چنین جنایتی زده است. این چه خاطره تلخی در حافظه مردم ایران می‌گذارد؟

 

و از آن سال‌ها به خصوص در این اواخر، قبل از پیروزی انقلاب، من یک خاطره‌ای را بگویم، هم از خودم و هم از مردم ایران: آنقدر امریکایی‌ها با این اقداماتی که در این سال‌ها، نزدیک به سه دهه انجام داده بودند، منفور بودند و آنقدر مردم از امریکایی‌ها رنجش خاطر داشتند که اگر مابین مردمی در یک جای دیگر دنیا که نزدیک ما هم نبودند، ارتباطی هم با ما نداشتند، و امریکایی‌ها و یک کسی جنگ بود، اگر خبر می‌رسید یک امریکایی در آنجا کشته شده، کاملا احساس می‌کردند که دشمنشان کشته شده! در جنگ امریکایی‌ها با ویتنام، می‌دانید شاه حمایت می‌کرد از امریکا و علیه ویت ‌کنگ‌ها بود، اصلا اینکه ویت کنگ‌ها در ویتنام پیروز شوند به ما چقدر چیزی می‌رسد یا نمی‌رسد مطرح نبود، اما اولا گاهی در روزنامه‌ها و رسانه‌های آن زمان با همه محدودیت‌ها، تصاویری نشان داده می‌شد از بمباران امریکایی‌ها، آن موقع می‌گفتند توسط هواپیماهای B-52 در جنگل‌ها که روستایی‌های ویتنامی، در این جنگل‌ها بودند، این بمب‌ها ریخته می‌شد و جنگل‌ها آتش می‌گرفت و این زنان و بچه‌ها نمی‌دانستند به کدام سو فرار کنند، آنقدر دل‌خراش بود این صحنه‌ها که خشم و نفرت مردم ایران را نسبت به امریکا افزایش می‌داد، می‌خواهم بگویم این زمینه تنفر و خشم مردم نسبت به امریکا آنقدر زمینه‌های فراوانی داشت که در ویتنام هم که این اتفاق می‌افتاد، یا اگر در خبر‌ها می‌آمد که (البته آن زمان رژیم شاه این خبر‌ها را به خوبی منعکس نمی‌کرد) چند امریکایی هم کشته شده، مردم ایران خوشحال می‌شدند. اگر بگویم که هر روز صبح مردم (اینکه می‌گویم مردم یعنی آنهایی که این مسائل برایشان اهمیت داشت) که از خانه‌هایشان می‌رفتند بیرون اولین چیزی که می‌رفتند سراغش این بود که ببینند در ویتنام چند امریکایی کشته شده! و از جنایات امریکا در آنجا مطلع بشوند، یعنی اینقدر مردم حساس بودند نسبت به امریکایی‌ها.

 

این وضیعتی است که من به صورت فشرده و به اجمال گفتم و خیلی چیز‌ها را هم نگفتم؛ یعنی واقعا نیاز دارد که انسان برود تمام آنچه را که در رسانه‌های مکتوب و غیر مکتوب جمع شده همه را فهرست کند که هم من این کار را نکرده‌ام و هم در واقع فرصتش را نداشتم و حافظه‌ام یاری نکرد و یکی هم همین ۱۶ آذر که ما الان در آذر ماه هستیم، ۱۶ آذر هم نزدیک است: یک امریکایی آمده ایران، اولا بیخود آمده بود، یعنی اصلا هیچ‌وقت نیامده بود برای خدمت به ایران؛ یک مقام امریکایی وارد ایران شده، یک عده دانشجو هم هستند که می‌خواهند به نوعی اعتراض خودشان را بگویند، یعنی در مقابل این همه جنایات امریکا، یک ملتی حق ندارد یک حداقلی از انزجار خود را نشان بدهد؟ در خیابان بیاید، در مسیری که این آقا می‌خواهد برود به دربار شاه به هر حال اعتراض خود را می‌خواهد برساند، کار دیگر که نمی‌خواهد بکند، این دانشجویان نه اسلحه‌ای در دستشان بود و نه قصد انفجار جایی را داشتند، می‌خواستند اعتراض کنند، دانشجو را می‌کشند به خاطر اینکه چرا آمدی اعتراض بکنی به یک مقام امریکایی! و آن حادثه را در ۱۶ آذر به وجود آوردند و سه دانشجو را به شهادت رساندند.

 

 

عملکرد دولت امریکا از پیروزی انقلاب تا آبان ۵۸

 

می‌رسیم به پیروزی انقلاب، اکنون انقلاب پیروز شده؛ شاه تا دیروز دست‌نشانده دولت امریکا بوده و منافع آنها را در ایران و در منطقه تأمین می‌کرده، حال پاسخ آن را باید هم در دنیا بدهد و هم در آخرت.

 

 

انقلاب اسلامی بدون هر گونه کمک خارجی پیروز شد

 

به هر حال پیروز شده انقلاب؛ یک دولت خارجی هم که نیامده در اینجا شاه را ساقط کند از سلطنت، بالاخره مردم ایران این کار را کرده‌اند؛ شما امریکایی‌ها بهتر از هر کسی می‌دانستید که این انقلاب به هیچ وجه مرهون کمک هیچ دولت خارجی نبود. من نمی‌دانم در دنیا چند انقلاب رخ داده که قدرت‌های خارجی حمایت نکردند و پیروز شده است، شاید بوده و من نمی‌دانم. اما همه می‌دانند ـ به خصوص امریکایی‌ها ـ که انقلاب ایران بدون کم‌ترین کمکی از ناحیه کشورهای خارجی، به خصوص همان همسایه شمالی ما که قدرتمند هم بود ـ ولی اصلا و به هیچ وجه کمکی از ناحیه شوروی نشد ـ به پیروزی رسید. یعنی البته این را هم بگویم که امام و دیگر کسانی که دنبال امام بودند به هیچ وجه هم حاضر نبودند کمکی از هیچ دولت خارجی به ویژه از شوروی بگیرند. اصلا و ابدا از ناحیه امام و رهبران انقلاب به هیچ وجه آمادگی چنین چیزی نبود؛ مردم ایران هیچ کمکی از همسایه شمالی نگرفتند، شاه هر روز متهمشان می‌کرد که این تظاهرات خیابانی، این شورش‌ها، این بلوا‌ها و غوغا‌ها مربوط به مارکسیست‌ها است و از آن طرف مرز‌ها هدایت می‌شود؛ وای به اینکه اگر کمکی هم از آن طرف می‌شد آن وقت دیگر چه می‌گفتند! همیشه همین طور بوده است.

 

 

مردم ایران در هر حرکت اعتراضی متهم شده‌اند به وابستگی

 

البته نمی‌دانم کشور ما متاسفانه چطور است که هرگاه مردم بلند می‌شوند حرفی بزنند در مقابل قدرت‌ها، اولین چیزی که می‌گویند به آنها اینست که شما از خارج هدایت می‌شوید و با خارج در ارتباط هستید، از خارج پول گرفتید و همین طور از این لاطائلات می‌گویند که شاه هم می‌گفت. خوب به هر حال انقلاب پیروز شده، شما هم می‌آمدید می‌گفتید که ما دولت انقلاب را به رسمیت می‌شناسیم. نه از شما پولی می‌خواستند، نه اسلحه‌ای، ملت ایران هیچ چیز از شما نمی‌خواستند، شما یک کلام حداقل به رسم ادب و نمک‌شناسی به ملت ایران تبریک می‌گفتید، شما بیش از بیست سال، نزدیک به سی سال غارت می‌کردید ایران را و نفت ایران را بردید، اینقدر نمک‌نشناسی هم در دنیا واقعا تعریف کردنی است! در برابر همه آنچه اتفاق افتاده بود می‌آمدید و فقط یک کلمه تایید می‌کردید دولت برخاسته از انقلاب را. این کار را نکردند.

 

 

آشوب آفرینی امریکا در داخل کشور

 

شروع کردند هر روز مشکل آفرینی، هر روز در گوشه‌ای از کشور غوغایی برپا می‌شد، در خوزستان به یک اسم، در کردستان به یک نام، در گنبد یک جور، در شهرهای مختلف، گاهی گسترده بود و گاهی محدود، یک آشوبی و یک بلوایی، اسلحه هم در دست مردم، آنهایی که طرفدار انقلاب بودند اسلحه را نمی‌دادند که مبادا روزی مورد حمله واقع شویم از طرف خارجی‌ها، با این سلاح‌ها از انقلاب دفاع کنیم؛ ولی گروه‌هایی هم بودند که با انقلاب میانه خوبی نداشتند و این سلاح‌ها را نگاه داشته بودند و بعد از پیروزی انقلاب هر روز درگیری بود با مردم و با نیروهای مربوط به دولت انقلاب.

 

مردم احساسشان این بود و خیلی بیراه هم نبود که این بلوا‌ها بدون دخالت امریکایی‌ها نیست؛ پس به هر حال (امریکایی‌ها) نه تنها این کار را (به رسمیت شناختن دولت انقلاب) نکردند، بلکه این بلوا‌ها را هم به وجود آوردند و مردم هم باورشان این بود که این کار‌ها زیر سر امریکایی‌هاست.

 

 

شکست انقلاب به روش پیروزی انقلاب

 

و جالب است که پس از اشغال لانه در میان اسناد یکی هم این مطلب است - که من باز هم از حافظه‌ام کمک می‌گیرم و الا این قبیل اسناد خیلی فراوان هست ـ در سفارت امریکا طراحی کردند و گفتند که‌‌ همان روشی که سبب سقوط رژیم شاه و پیروزی انقلاب شد، ما هم باید از‌‌ همان روش استفاده کنیم، آن روش چیست؟ این بود که مثلا اگر در یک شهری مثل تهران تظاهراتی بود و عده‌ای به شهادت می‌رسیدند، می‌دانید که مردم ایران بر حسب سنتی که دارند برای شهدایشان و برای درگذشتگانشان مجلس می‌گیرند، از جمله اینکه چهلم می‌گیرند، مثلا در چهلمین روز شهادت کسانی که در تهران کشته شده بودند در تبریز حرکت عظیمی به راه افتاد (برای مثال می‌گویم، شاید هم شهر دیگری بود) و در آنجا عده‌ای شهید شدند، در چهلمین روز شهادت شهدای تبریز در مشهد یک حرکت عظیمی رخ داد؛ امام در یکی از بیانیه‌ها می‌فرمایند که با این اربعینات، یعنی این چهلم‌های پی در پی، بساط شاه بر چیده خواهد شد - البته من جمله امام کاملا یادم نیست ـ آنها گمان کرده بودند که امام خمینی این چهلم‌ها را طراحی کرده بود و نمی‌فهمیدند که این یک سنت مذهبی است در ایران؛ (در همین اسناد لانه است) که گفته‌اند از همین روشی که آنها استفاده کردند برای سقوط شاه، ما هم از همین روش استفاده کنیم برای شکست انقلاب، بیاییم در جایی کاری کنیم، عده‌ای دانش‌آموز و دانشجو کشته شوند، آن وقت چهلم آنها را برنامه‌ریزی کنیم در جایی دیگر، آنجا یک عده دیگر کشته بشوند؛ خب یک سفارتخانه‌ای که در یک کشوری تشکیل شده، آیا تا این حد مجاز است بیاید طراحی کند که چه کار بکنیم که این انقلاب شکست بخورد؟

 

اینها‌‌ همان آدم‌هایی هستند که در ۲۸ مرداد کودتا کردند و دولت ملی را ساقط کردند حالا می‌خواهند‌‌ همان کار را تکرار کنند. پس نه تنها دولت را به رسمیت نشناختند، بلکه مجدد شروع کردند به طراحی برای اینکه چگونه این انقلاب را با شکست مواجه کنند؛ من برایم خیلی عجیب است، یعنی در امریکا عده‌ای نپرسیدند که اساسا در هر جایی از دنیا، یک دولتی، خوب یا بد، اگر مردم آن را بخواهند، به من و شما چه ارتباطی دارد که آیا آن دولت خوب است یا بد است؛ به خود آن مردم مربوط است که آن دولت را خوب می‌دانند یا بد می‌دانند، حالا اگر مردم دولتی را خوب می‌دانند چون ما آن را بد می‌دانیم باید برویم آن را سرنگون کنیم؟ دولت برای مردم اگر بخواهم مثال بزنم، مانند اینست که کسی فرزندش را دوست دارد، خواه زشت باشد یا زیبا، اگر شما فرزند کسی را نمی‌پسندید، دلیل می‌شود که او را از دست پدر و مادرش بگیرید؟ دولت «مال» یک ملت است، به شما چه ارتباطی دارد که نقشه بریزید و آن را ساقط کنید؟

 

 

وجدان عمومی خطا نمی‌کند

 

می‌خواهم عرض کنم که وجدان عمومی به خطا نمی‌رود. مردم آن زمانی که فکر می‌کردند این بلوا‌ها در شهر‌ها زیر سر امریکایی‌هاست، هیچ مدرک و سندی ندیده بودند، اما با درک عمومی از رفتار امریکا در طول این بیست و چند سال واقعیت را درک می‌کردند و با خود می‌گفتند غیر از امریکا چه کسی این نقشه را برای کشور ما می‌کشد؟ به هر حال ما در مسائل وقتی به سراغ مردمی که اهل تحلیل‌های عمیق سیاسی نیستند، یعنی نمی‌توانند بنویسند یا صحبت کنند می‌رویم می‌بینیم، درکشان، از یک تحلیلِ قابل احترامی برخوردار است، مردم با همه وجود در این بیست و چند سال امریکایی‌ها را خوب شناخته بودند، فکر می‌کردند این اتفاقات در ایران نمی‌تواند زیر سر امریکا نباشد، بعد هم وقتی که لانه اشغال شد و اسناد مکشوف شد دیدیم آنها هم نشان می‌دهد که امریکایی‌ها دائم داشته‌اند نقشه می‌کشیدند چه کار کنند که انقلاب را با شکست مواجه کنند و اگر شد شاه را برگردانند. پس این هم اقداماتی که بعد از پیروزی انقلاب امریکایی‌ها می‌کنند.

 

 

ترور شخصیت‌ها و بچه‌های انقلاب

 

اشاره کردم به درگیری‌های مسلحانه که در شهرهای مختلف بود، اضافه کنید بر این قضیه ترور شخصیت‌ها را؛ در آغاز ترور شخصیت‌ها تعداد اندکی بود، اما پس از آن دائما. یعنی شب و روزی نبود الا اینکه مطلع می‌شدیم در یک کمیته‌ای و در یک خیابانی، در کوچه‌ای، در ساختمانی که مربوط بود به عناصر رژیم سابق که تحت حفاظت بود یک نفر ترور شد، یک نفر را کشتند، دو نفر را با تیر زدند، یعنی عوامل رژیم شاه هنوز در سطح شهر‌ها به خصوص در تهران از ارتشی و غیر ارتشی، ساواکی، پراکنده بودند و آنها آدم‌های ورزیده در این نوع کار‌ها بودند، اما جوان‌های ما نه آموزشی دیده بودند و نه کلاسی گذرانده بودند، با‌‌ همان عشق و ایمانشان به انقلاب داشتند از شهر حفاظت می‌کردند، کمی ناپختگی و خامی می‌کردند و ناشیانه بدون اینکه حفاظی برای خودشان در نظر بگیرند، جلوی کمیته می‌ایستادند و فکر می‌کردند یک ژـ سِ که در دستشان است برای حفاظت کافی است، ناگهان یک ماشین پیکان از جلویش رد می‌شد و تیری شلیک می‌شد و آن جوان را می‌کشت؛ یعنی دائما شب و روز از این اتفاقات داشتیم و این ترور‌ها و ترور شخصیت‌ها مثل مرحوم مطهری، مثل شهید مدنی، شهید مفتح و امثال آنها هم اتفاق افتاد -که پس و پیش تاریخش الان خیلی یادم نیست. این اتفاقات هم افتاد.

 

 

همراهی نکردن دولت موقت با نسل جوان انقلابی

 

یک نکته دیگر هم بود، و آن اینکه دولت هم دولتی نبود که با این نسل انقلابی - که همه شور و شوق انقلاب را آنها به وجود می‌آوردند و گرمای انقلاب برخاسته از وجود این نسل بود- میانه خوبی داشته باشد، من اصلا نمی‌خواهم فعلا بپردازم به روش دولت موقت که بسیار بر آن ایراد و اشکال دارم، البته رییس دولت هم می‌گفت من برای این شرایط آماده نیستم، امام مثل یک بولدوزر حرکت می‌کند، من مثل یک فولکس یا مثل یک ماشین بنزم، باید یک خیابان آسفالت سر راست تمیزی باشد، من در آن خیابان می‌توانم راه بروم، من یک بنزم من بولدوزر نیستم. البته چنین کسی در آن زمان، مسوولیت را نمی‌باید می‌پذیرفت، ممکن است بگویند امام بر ایشان تکلیف کرد، من وارد این بحث‌ها نمی‌شوم، به هر حال این اتفاق افتاد که یک ناهماهنگی بین دولت و این نسل بود، یعنی دائما اینها از رفتار دولت موقت نگران می‌شدند، به یک یا دو نمونه اگر اشاره کنم شاید کافی باشد؛ شما ببینید یک مردمی که نزدیک سی سال از دست سازمان امنیت آن کشور هر چه دیدند بلا بوده است و مصیبت؛ یعنی من نمونه‌هایی که خودم در زندان دیدم ـ که من خیلی کم دیدم ـ ولی آن مقداری که من دیدم، بسیاری از این جوان‌ها یا دیده بودند، یا شنیده بودند، یا از بستگان نزدیکشان آن مصیبت‌ها و آن بلا‌ها را دیده بودند؛ خب یک همچنین سازمان امنیتی، شما بگویید که تشکیلات اطلاعات و امنیت کشور را بدهیم دست آنها بلافاصله. فرض می‌کنیم بعد از پیروزی انقلاب ناگهان یک آب توبه‌ای از آسمان آمد و ریخت بر سر تمام این ساواکی‌ها و همه شدند فرشتگان آسمانی، اما مردم نمی‌توانند بپذیرند این سازمان امنیتی که تا دیروز جوان‌ها را می‌گرفت و می‌برد و آن بلا‌ها را سرشان می‌آورد، از امروز هم که انقلاب پیروز شده باز همین بشود سازمان امنیت و اطلاعات این کشور، این قابل قبول نیست، شما به هر قسمی هم که بخواهید به خورد مردم دهید که این سازمان امنیت دیگر آن سازمان امنیت نیست؛ رییس دولت موقت - که خدا رحمتش کند، من از نظر شخصی خیلی به ایشان احترام می‌گذارم ـ می‌گفت که اینها مثل عقربه ساعت هستند، چون هویدا محورشان بوده آن طور عمل می‌کردند اما از این به بعد می‌دانند که باید به نظر ما عمل کنند، آنها هم دیگر خوب می‌شوند و می‌توانند ماموران امنیتی و اطلاعاتی کشور ما باشند. به هر حال نسل انقلابی آن روز این کار را نمی‌پسندید و نمی‌توانست قبول کند. حتی بد‌تر از این، کسی که زمانی رییس کل سازمان امنیت و اطلاعات شاه بوده می‌خواستند او را رییس کل سازمان امنیت و اطلاعات بعد از پیروزی انقلاب کنند؛ خب این خیلی کار نپخته و ناشیانه‌ای است، من نمی‌گویم آنها سوء نیت داشتند، هرگز؛ ولی این اتفاقات هم بیشتر آن نسل انقلابی آن روز را نگران می‌کرد که چه اتفاقی قرار است بیفتد. مردم می‌خواستند با همین نهادهای نیم بندی که بالاخره بدون یک سازماندهی دور هم جمع شده بودند ـ مثلا کمیته انقلاب ـ امنیت را برقرار کنند، چاره‌ای نداشتند جز اینکه کمیته انقلاب تشکیل بدهند، به شهربانی نمی‌توانستند اعتماد کنند، چون تا همین دیروز، یعنی تا روز ۲۱ بهمن ۵۷، همین ماموران شهربانی با همین لباس در خیابان‌ها با تفنگ می‌زدند مردم را، حالا شما بگویید باز از فردا همین شهربانی بیاید امنیت شهر را به عهده بگیرد! آدم نمی‌تواند باور کند، یعنی هیچ‌کس نمی‌توانست این اطمینان خاطر را پیدا بکند، می‌گفتند همین کمیته‌ها خوب است، او می‌گفت نه اینها اصلا بلد نیستند، راست هم می‌گفت، اینها چیزی آموزش ندیده بودند، آنها بلد بودند و آموزش دیده بودند، ولی از نظر احساسات و عواطف و باور مردم، اصلا نمی‌شد به آنها اعتماد کرد، من هم به نوبه خودم اطمینان نمی‌کردم که این رییس شهربانی دیروز که از آن رژیم حفاظت و حمایت می‌کرد حالا امروز بخواهد از انقلاب حفاظت و حمایت کند، من هم نمی‌توانستم باور کنم، اگر شما هم آن روز بودید حتما باور نمی‌کردید؛ خب این نوع تصمیمات و رفتارهای دولت شکاف عمیقی بین مردم و دولت ایجاد کرده بود؛ این قضیه هم بر نگرانی‌ها می‌افزود.

 

 

کودتای نظامی علیه انقلاب

 

در همین چند ماه قبل از اشغال لانه - فکر می‌کنم در تابستان ـ یک شبکه وسیع نظامی هم کشف شد که در آخرین مراحل سازماندهی بودند برای یک کودتا که خب خدا خواست و کشف شد و این یک داستان عجیبی دارد که چطوری کشف شد، یعنی نه اینکه ما نیروهای امنیتی آنچنان ورزیده و زبردست و زبده‌ای داشتیم که این تشکیلات را کشف کرد. اگر من برایتان نقل کنم که چگونه کشف شد خیلی حیرت‌انگیز است، ولی چون فرصت نیست نقل نمی‌کنم. خب این تشکیلات هم کشف شد و لو رفت و بسیاری از اینها دستگیر شدند و بعد معلوم شد پیام‌هاشان را از طریق رادیو فارسی امریکا مبادله می‌کردند و از آن طریق با امریکا در تبادل پیام بودند و کاملا امریکایی‌ها به آنها اطمینان داده بودند که اگر موفق شدید حمایتتان می‌کنیم. البته در‌‌ همان ایام مدارکی بدست آمد که به اینها کمک‌های مالی هم شده بود. خب این اتفاق هم افتاد، یعنی درست دو سه ماه شاید پیش از اشغال لانه (اینها را شما بروید و بررسی کنید، من حافظه‌ام اینقدر دقیق نیست، دو سه ماه که می‌گویم اگر چهار ماه شد فکر نکنید کل روایت اشکال دارد) این اتفاق هم افتاد.

 

 

ده ماه پس از فرار از ایران، شاه وارد امریکا می‌شود

 

حال همه این حوادث را کنار هم قرار دهید، ناگهان مردم مطلع شدند که امریکایی‌ها شاه را بردند داخل امریکا، بعد از پیروزی انقلاب تا این زمان هنوز شاه وارد امریکا نشده؛ جمعی از ارتشی‌ها فرار کردند و رفتند امریکا، جمعی از سرمایه داران وابسته به دربار فرار کردند و رفتند امریکا، به هر حال هر کسی که یک عنصر مؤثر آن رژیم بود و توانسته بود فرار کند، فرار کرده بود و تعدادشان هم کم نبود، ناگهان مردم خبردار شدند که امریکا شاه را هم برده به آنجا. اولین چیزی که به ذهن همه آمد این بود که شاه را برده‌اند آنجا به عنوان یک محور، این افراد فراری را هم جمع کنند اطرافش. امریکا هم که هنوز دولت انقلاب را به رسمیت نشناخته، در نتیجه آنجا به عنوان یک دولت در تبعید اعلام موجودیت بکنند و به جای اینکه این دولت را به رسمیت بشناسند بگویند ما آن دولت را به رسمیت می‌شناسیم. این اولین چیزی بود که به ذهن همه رسید که نکند چنین توطئه‌ای در کار است. امریکایی‌ها گفتند که نه، شاه مریض است؛ دولت موقت گفت که ما پزشکان متخصص بفرستیم و ببینیم که آیا واقعا شاه بیماری‌اش به گونه‌ای است که نمی‌شده در خارج امریکا معالجه شود؟ اصل ماجرا صحت دارد یا نه؟ و آیا لزوما باید می‌آمد آنجا یا نه؟

 

دولت امریکا اگر هیچ برنامه خصومت‌آمیزی نداشت، می‌توانست به راحتی بگوید بسیار خوب، چند نفر از ایران یا از هر جای دنیا بیاید پزشکانی که شما مطمئن هستید بیایند آنجا شاه را معاینه کنند ببینند آیا واقعا او به خاطر بیماری و معالجه آمده آنجا یا هدف و غرض سیاسی هست؟ و امریکایی‌ها هیچ نوع همکاری در زدودن این شبهه و نگرانی از خودشان نشان ندادند، خیلی هم مغرورانه گفتند نخیر شاه را بردیم برای معالجه و رفتاری کردند که تقریبا معنایش این بود که به شما هم ارتباطی ندارد، چطور به ما ارتباط ندارد؟ شاه خودمان است، می‌خواهیم ببینیم مریض هست؟ نیست؟ بالاخره آنجا معالجه‌اش می‌کنید، نمی‌کنید؟ عجیب است شما در خاطرات همین درباری‌ها بخوانید، که چه بلایی بر سر شاه آوردند وقتی بردند آنجا، یعنی حتی برای همین معالجه‌ای هم که می‌گویند در خاطرات فرح هست، در خاطرات دیگران هست، چه پول‌های گزافی دادند و چه جاهای بدی بردند شاه را، یعنی شاید یکی از بد‌ترین جا‌ها بردند به اسم اینکه می‌خواهیم تو را معالجه کنیم؛ یعنی در امریکا ـ البته این تعبیر کمی مبالغه‌آمیز است، من سال‌ها پیش این خاطرات را خواندم ـ بالاخره جای بسیار بدی، یعنی یک بیمارستان درجه یک که نه، حتی به یک بیمارستان نسبتا خوب هم نبردند. بالاخره این شاهی بوده است که سال‌ها با شما همکاری کرده، این همه منافع ایران را به جیب شما ریخته، این همه شما به وسیله همین شاه سلطه خودتان را در منطقه تحکیم کردید، شاه حمایت از اسرائیل کرده بود، بالاخره این همه نان و نمک خورده بودید، می‌گویند حیا هم در چشم است! این همه شاه به شما خدمت کرده، در این خاطرات ببینید که وقتی او را بردند امریکا، ببینید چه پول‌های گزافی گرفتند انگار که برده‌اند به بهترین بیمارستان‌ها! به بد‌ترین بیمارستان‌ها بردند و بیشترین پول‌ها را گرفتند و چه تحقیرهایی که کردند، از قول خودشان می‌گویم، از قول بستگان شاه.

 

 

و اکنون تصمیم دانشجویان

 

خب این اتفاق افتاده. شما فکر کنید در این شرایط با این نگرانی از یک طرف، انزجار و تنفر و سوءظن مردم ایران به دولت امریکا هم از یک طرف؛ حال در اینجا یک عده به عقلشان رسیده که فوری‌ترین کاری که می‌شود کرد، اینست که ما برای اینکه این اعتراضمان را به دنیا برسانیم، و شاید افکار عمومی مردم امریکا را علیه دولت امریکا بسیج کنیم که دست از این کار بردارد، اینست که برویم یک جایی را بگیریم که در دنیا صدا کند، یعنی صدای ما به گوش دنیا برسد؛ خب معلوم بود اگر ما در ایران می‌خواستیم یک مقاله بنویسیم، می‌خواستیم سخنرانی کنیم، یعنی چه کاری می‌بایست بکنیم که «دنیا» بفهمد ما معترضیم به این اقدام امریکا و مردم امریکا هم بدانند که ملت ایران ناراضی‌اند از این کار؟! خب در اینجا یک اتفاقی رخ داده، بنام اشغال لانه و تصرف سفارت امریکا، ببینید اینجا ما دو بخش داریم که من از همین ابتدا این دو بخش را جدا کنم، بعد به آن می‌پردازم: یک اینکه عده‌ای دانشجو بدون داشتن کوچکترین چیز تهدیدکننده‌ای در دست ـ نه سلاحی، نه چوبی، نه مثلا خودکاری که بنا باشد با آن امریکایی‌ها را مصدوم کنند، هیچ چیزی در دستشان نیست ـ لباسی پوشیدند و عکس امام بر سینه‌هایشان، که نشان دهند ما هیچ چیزی همراه خودمان نداریم، یک رفتار مسالمت‌آمیز، بنا بوده عده‌ای دانشجو بروند و وارد این محل بشوند، یک روز، دو روز، صدایشان را به دنیا برسانند و بعد هم‌‌ رها کنند آنجا را. شما بگویید اینها به زور وارد اینجا شدند، این در دیگر جاهای دنیا هم مرسوم بوده، که یک عده جمعیتی که مورد ستم واقع شده‌اند و هیچ راهی برای دفاع از خودشان ندارند، برای اینکه فریادشان را حداقل به گوش مردم دنیا برسانند دست به چنین کارهایی می‌زنند، این هم اولین بار نبوده است که این اتفاق افتاده، در خیلی جاهای دنیا رفتند و وارد سفارتخانه شدند. دو سه روز آنجا را گرفتند و بعد هم آمدند بیرون؛ یعنی حرفشان را به دنیا زدند و بعد هم آمدند بیرون، حتی در دنیا کارهایی می‌شود از قبیل اینکه که یک هواپیمایی را از مسیرش می‌بردند به کشور دیگر و همین قدر می‌گفتند ما می‌خواستیم دنیا بفهمد که ما تبعه فلان کشور به این دولت معترضیم، خودشان را هم تسلیم می‌کردند و هیچ آسیبی هم به کسی نمی‌رساندند. آنطور هم نبوده که کسی را در هوا یقه‌اش را گرفته باشند، روی زمین بوده. خب، عده‌ای آدم بی‌اسلحه وارد جایی شدند، شما امریکایی‌ها این قدرها تجربه نداشتید، یا تدبیر نداشتید.

 

دلیل سوم آنکه من می‌دانم، غرور امریکایی‌ها و اینکه آن چنان خودشان را آدم‌های بر‌تر این عالم می‌دانند، که هیچ‌کس را در برابر خودشان آدم نمی‌د

کلید واژه ها: موسوی خوئینی هاسفارت آمریکا


نظر شما :